X
تبلیغات
نامادری



كودك 4 ساله قرباني حسادت نامادري گروه حوادث: نامادري سنگدل كه به قصد انتقام از شوهرش، فرزند 4 ساله او را بشدت كتك زده و باعث مرگ وي شده بود، در يكي از محله‌هاي اصفهان دستگير شد. به گزارش «جام‌جم» هفته گذشته، پرستار يكي از بيمارستان‌هاي اصفهان بامركز فوريت‌هاي پليسي 110 تماس گرفت و از مرگ مشكوك پسر 4‌ساله‌اي به نام آرمين خبر داد. با گزارش اين موضوع به پليس، كارآگاهان اداره جنايي آگاهي اصفهان به بيمارستان عزيمت كردند و به تحقيق از پرستاران پرداختند كه معلوم شد كودك 4 ساله از سوي مادرش به نام مريم براي درمان به اين مركز درماني انتقال يافته است، اما در بررسي وضعيت باليني كودك متوجه شده‌اند كه وي بر اثر ضربه‌اي كه بر سر وي اصابت كرده دچار مرگ مغزي شده و جان باخته است. به اين ترتيب، ماموران با هماهنگي قضايي جسد آرمين را براي بررسي علت مرگ به پزشكي قانوني منتقل كردند و مريم مادر وي را نيز براي ادامه تحقيقات به اداره جنايي آگاهي اصفهان انتقال دادند و مورد بازجويي قرار گرفت. اين زن در اظهاراتش به پليس گفت: مادر آرمين بر اثر سانحه تصادف فوت كرده بود و من پس از مدتي با پدر وي ازدواج كردم. خيلي به آرمين علاقه داشتم و او را كتك نمي‌زدم. روز حادثه پس از خريد كه به خانه بازگشتم، چند بار آرمين را صدا زدم، اما جوابي نشنيدم. اتاق‌ها را جستجو كردم تا اين كه متوجه شدم او در يكي از اتاق‌ها افتاده و نفس نمي‌كشد. خيلي ترسيده بودم، با شوهرم تماس گرفتم و ماجرا را به وي اطلاع دادم و بعد با مركز اورژانس تماس گرفتم و آرمين را به بيمارستان رساندم. از مرگ پسرخوانده‌ام ناراحت هستم و نمي‌دانم چه عاملي باعث مرگ وي شده است. تحقيقات محلي راز زن قاتل را برملا كرد به دنبال اظهارات نامادري، ماموران به تحقيق از شوهر و همسايه‌ها پرداختند كه معلوم شد، مريم با پسرخوانده‌اش مهربان نبوده و به دفعات او را كتك مي‌زده است. با مشخص شدن اين موضوع، نامادي ‌جوان دوباره مورد بازجويي قرار گرفت و اظهارات متناقضي را بيان كرد، تا عاقبت 2 روز قبل راز مرگ پسر 4 ساله را فاش كرد. مرگ كودك براي گرفتن انتقام زن متهم در اظهاراتش به پليس گفت: پس از ازدواج با شوهرم، آرمين با من ناسازگاري مي‌كرد و علاقه‌اي به من نداشت. در عوض شوهرم، به آرمين علاقه بسياري داشت و هر وقت من از شيطنت‌هاي پسرش با او صحبت مي‌كردم، او از من مي‌خواست با پسرش كه يادگار همسر مرحومش است، بخوبي رفتار كنم. متهم ادامه داد: اوايل با آرمين خوب رفتار مي‌كردم، اما پس از مدتي او حرفم را گوش نكرد و وسايل خانه را به هم مي‌ريخت ديگر از دست او خسته شده بودم و او را به دفعات كتك مي‌زدم تا شايد آرام شود اما فايده‌اي نداشت. وي افزود: به دنبال فرصتي بودم تا از شوهرم انتقام بگيرم تا ديگر كودكش را به من ترجيح ندهد. روز حادثه من و آرمين در خانه تنها بوديم به خاطر شيطنت‌هاي او به يكباره كنترل خود را از دست دادم و به صورتش سيلي زدم كه گريه‌كنان از من خواست ديگر او را كتك نزنم. اما نسبت به وي آنقدر كينه به دل گرفته بودم كه به التماس‌ها و گريه‌هايش توجهي نمي‌كردم و به كتك زدن وي ادامه مي‌دادم. سيلي‌اي ديگر به صورتش زدم كه تعادلش را از دست داد و عقب عقب رفت و سرش به ديوار برخورد كرد و نقش زمين شد. به دنبال اين حادثه، چند مرتبه صدايش زدم، اما جوابي نشنيدم، خيلي ترسيدم و بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم و وي را به بيمارستان منتقل كردم اما خيلي دير شده بود. بنابراين گزارش، نامادري سنگدل با قرار قانوني روانه زندان شد تا تحقيقات تكميلي از وي صورت گيرد. منبع : http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100910225081
+ نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 19 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



نامادري شکنجه‌گر دستگير شد
جام جم آنلاين: زني كه فرزند سه ساله شوهرش را مورد آزار و اذيت قرار داده بود، پس از انتقال پيكر نيمه‌جان كودك به بيمارستان دستگير شد.

به گزارش «جام‌جم»، شامگاه چهارشنبه گذشته يك خودروي سواري مقابل بيمارستان شهداي تجريش تهران توقف كرد و زن جواني در حالي كه دختر كوچكي را بغل كرده بود، سراسيمه از خودرو پياده و وارد بيمارستان شد.

زن در حالي كه ترس و وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود، درخواست كمك مي‌كرد و مي‌گفت آتنا را نجات دهيد.

در اين هنگام دختر كوچك كه بي‌هوش بود و به سختي نفس مي‌كشيد، توسط پرستاران به بخش كودكان انتقال يافت.

در بررسي وضعيت كودك با توجه به آثار كبودي روي گونه و بدن او مشخص شد وي بارها كتك خورده و شكنجه شده است.

به همين دليل پزشك معالج كودك از ماموران حراست بيمارستان خواست مانع از خروج زن جوان از بيمارستان شوند و موضوع را به پليس گزارش دادند.

به اين ترتيب پزشكان با تلاش فراوان، كودك را كه بر اثر اصابت ضربه‌اي به سرش بي‌هوش شده بود، نجات دادند.

انكار زن جوان

دقايقي بعد ماموران با حضور در بيمارستان به تحقيق از زني كه كودك بي‌هوش را به بيمارستان آورده بود، پرداختند كه وي گفت: دختر كوچولو فرزند شوهرش است كه چندي پيش با او ازدواج كرده و از فرزندش كه يك دختر به نام آتنا است نگهداري مي‌كنم.

زن جوان اضافه كرد: شب حادثه وقتي به خانه بازگشتم دو فرزند ديگرمان در اتاق هايشان خوابيده بودند؛ اما وقتي وارد اتاق آتنا شدم، ديدم او بي‌هوش كنار تخت افتاده است.

وي افزود: چند بار صدايش زدم اما جوابي نداد. تلفن همراه شوهرم نيز خاموش بود بنابراين با كرايه خودرويي او را از خانه‌مان در سلطان‌آباد رباط‌كريم به بيمارستان آوردم. من آتنا را بسيار دوست دارم و تاكنون او را كتك نزده‌ام. در پي اظهارات متناقض اين زن، شوهر وي شناسايي و به كلانتري احضار شد.

با تحقيق از اين مرد، وي گفت: همسرم هر از گاهي به دليل شيطنت‌هاي بچه‌ها آنها را دعوا مي‌كرد، ولي گمان نمي‌كنم او آتنا را شكنجه كرده باشد.

اعتراف نامادري

با اطلاعات به دست آمده از اين مرد، نامادري آتنا دوباره بازجويي شد تا اين كه روز گذشته اعتراف كرد به دليل علاقه شديد شوهرش به آتنا، هر بار كه او شيطنت مي‌كرده و به حرف‌هايش گوش نمي‌داده او را تنبيه كرده است.

اين نامادري سنگدل آتنا را تهديد مي‌كرده تا موضوع را به پدرش اطلاع ندهد. تحقيق از اين زن كودك آزار ادامه دارد.

آتنا روي تخت بيمارستان

روز گذشته خبرنگار ما با حضور در بيمارستان شهداي تجريش به ملاقات آتنا رفت. آتنا در بخش اطفال بيمارستان روي تختي نزديك پنجره دراز كشيده بود.

به گفته پرستاران، او كمتر با كسي حرف مي‌زند، بي‌قرار است و با ورود هر فرد غريبه‌اي به اتاقش، با ترس و وحشت زير پتوي كوچكش پنهان مي‌شود.

با اين حال، او با همان لحن كودكانه‌اش به خبرنگار ما گفت: ببين دست و صورتم چطور شده است. من از مامان بدم مي‌آيد. هميشه مرا كتك مي‌زند. تو را به خدا نگذاريد مرا با خود ببرد. نمي‌توانم به بابا حرفي بزنم، حرف‌هايم را باور نمي‌كند.او درباره روز حادثه پس از لحظاتي مكث اظهار كرد: در خانه بازي مي‌كردم كه او مرا كتك زد و مرا به كناري پرت كرد و ديگر چيزي نفهميدم.

منبع :http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100804075314

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/01/06ساعت 17 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 2دختر در يك قدمي مرگ

 
پدر بي‌رحم و نامادري سنگدل كه به طور جداگانه دختر 3 ماهه و 3 ساله‌اي را در شهرستان قزوين مورد شكنجه قرار داده بودند ، دستگير و روانه زندان شدند.

چند روز پيش يكي از مسوولان بيمارستاني در شهرستان قزوين با مركز فوريت‌هاي پليسي 110 تماس گرفت و خبر داد كه دختر 3 ساله‌اي كه آثار كبودي بسياري روي بدنش مشهود است، از سوي زن و مردي كه ادعا مي‌كنند والدين وي هستند، به بيمارستان انتقال يافته و در بخش مراقبت‌هاي ويژه بستري است.

پس از اين تماس، ماموران براي بررسي وضعيت دختربچه به بيمارستان عزيمت كردند و در تحقيق از پرستاران و پزشك معالج كودك، پي بردند وي براثر شكنجه، بيهوش شده و در كما به سر مي‌برد.
با به دست آمدن اين اطلاعات، ماموران كه احتمال مي‌دادند دختر 3 ساله مورد كودك‌آزاري قرار گرفته است، والدين وي را با هماهنگي قضايي بازداشت كردند و به اداره آگاهي انتقال دادند اما آنها در بازجويي‌هاي پليسي، آزار و اذيت دختركوچولو را انكار كردند.

همسايه‌ها، راز نامادري سنگدل را برملا كردند
به اين ترتيب، تحقيق از اهالي محل زندگي اين زوج صورت گرفت كه معلوم شد؛ كودك 3 ساله با پدر و نامادري‌اش زندگي مي‌كند و اين زن بارها دختركوچولو را كتك زده و با شلاق او را شكنجه كرده است.

با فاش شدن اين موضوع، ماموران به تحقيق دوباره از زن و مرد متهم پرداختند كه عاقبت نامادري سنگدل، راز كودك‌آزاري‌اش را فاش كرد.

اعتراف به شكنجه‌هاي دختر 3 ساله
زن سنگدل در اظهاراتش به پليس گفت: من پس از جدايي از شوهرم با فرزند خردسالم زندگي مي‌كردم، چند قبل با مردي كه فرزند 3 ساله‌اي داشت، آشنا و با هم ازدواج كرديم. در اين مدت، دختر 3 ساله وي، مدام مرا اذيت مي كرد و مادرش را بهانه مي‌كرد، اما شوهرم اجازه نمي‌داد تا او مادرش را ببيند.

دختر كوچولو به حرف‌هاي من گوش نمي‌داد و اثاثيه منزل را به هم مي‌ريخت و هميشه با فرزندم دعوا مي‌كرد.

متهم ادامه داد: وقتي از بدرفتاري دختركوچولو به پدرش مي‌گفتم، وي توجهي به اوضاع نمي‌كرد و از من مي‌خواست با وي مهربان باشم، اما هركاري انجام مي‌دادم تا دختركوچولو آرام‌تر شود، بي‌فايده بود و مرا عصباني مي‌كرد.

به اين ترتيب، براي آرام كردن وي، او را با شلاق كتك مي‌زدم و تهديدش مي‌كردم كه اگر ماجرا را به پدرش بگويد، او را در اتاق حبس خواهم كرد و او هم از ترس سكوت مي‌كرد.

روز حادثه هم به دنبال شيطنت‌هايش وقتي كتكش زدم، ‌او بيهوش شد. چند بار صدايش كردم اما جوابي نداد، با شوهرم تماس گرفتم و ماجرا را اطلاع دادم كه وي هراسان خود را به منزل رساند و او را به بيمارستان انتقال داديم و ...

پرونده ديگر؛ شكايت مادر از پدر سنگدل
گزارش ديگري هم حاكي است؛ 2 روز قبل زني به شعبه دوم بازپرسي دادسراي عمومي و انقلاب شهرستان قزوين مراجعه و از شوهرش به اتهام كودك‌آزاري شكايت كرد و گفت: دختر 3 ماهه‌ام وقتي خوابيد، او را به شوهرم سپردم و براي خريد از منزل بيرون رفتم، اما هنگام بازگشت، متوجه شدم دخترم بيهوش در اتاق خواب منزل افتاده و شوهرم در حال فرار از خانه است.

با مشاهده وضعيت دخترم، داد و فرياد راه انداختم كه همسايه‌ها سررسيدند و فرزندم را به بيمارستان انتقال دادند. در همين موقع، شوهر معتادم قصد فرار داشت كه همسايه‌ها مانع فرار وي شدند و او را تحويل پليس دادند.

شاكي ادامه داد: وقتي دختر 3 ماهه‌ام را به بيمارستان بردم، پس از معاينه پزشكان معلوم شد دخترم مورد شكنجه قرار گرفته و بايد در بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان بستري شود. به دنبال اظهارات اين زن، شوهرش براي ادامه تحقيقات از مركز پليس به دادسرا منتقل شد و مورد بازجويي قرار گرفت و به شكنجه دادن دخترش اعتراف كرد.

اعتراف پدر معتاد
پدر سنگدل در اظهاراتش گفت: هنگام استعمال موادمخدر (كراك)‌ بودم كه فرزندم از خواب بيدار شد و شروع به گريه‌ ‌كرد. هر كاري انجام دادم تا او آرام شود، بي‌فايده بود تا اين كه از شنيدن گريه‌هاي بي‌امان وي عصباني شدم و او را بشدت كتك زدم كه بيهوش شد و كف اتاق افتاد، از ترس قصد فرار داشتم كه همسرم سررسيد و از ماجرا اطلاع يافت.

بنابراين گزارش، نامادري و اين پدرسنگدل با قرار قانوني از سوي بازپرس شعبه دوم دادسراي عمومي و انقلاب شهرستان قزوين، روانه زندان شدند و تحقيقات تكميلي از آنها در حالي ادامه دارد كه 2 كودك آسيب‌ديده همچنان در كما به‌سر مي‌برند و در يك قدمي مرگ قرار گرفته‌اند.


منبع خبر : جام جم - http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100897644973

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/17ساعت 17 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



آموزش فرزندان طلاق براي سرقت

 
روزهاي نخست خردادماه مردي با حضور در شعبه هفتم بازپرسي دادسراي عمومي و انقلاب شهريار از سرقت يك دستگاه موتورسيكلت خبر داد.



شاكي در اين رابطه به بازپرس اصغري زاويه گفت: به قصد خريد از مغازه‌اي، موتورسيكلتم را پارك كرده و وارد مغازه شدم. دقايقي بعد وقتي به محل پارك موتورسيكلت بازگشتم، خبري از آن نبود. پس از اين شكايت، پرونده‌اي تشكيل شد و در اختيار ماموران آگاهي شهريار قرار گرفت.


با شروع تحقيقات و جستجوهاي پليسي، 2 نفر ديگر نيز با حضور در مركز پليس شكايت‌هاي مشابهي ارائه كردند. ماموران در بررسي پرونده‌ها پي بردند سرقت‌ها به يك شيوه صورت گرفته است.

در حالي كه تحقيقات در اين رابطه ادامه داشت، هفته گذشته يكي از شاكيان به مركز پليس مراجعه و از يافتن مخفيگاه سارق موتورسيكلت خود خبر داد.

كنجكاوي شاكي، سارقان را لو داد

شاكي در اظهاراتش گفت: روز گذشته در حال عبور از يكي از محله‌هاي شهريار به 2 پسر 12 و 16 ساله كه موتورسيكلتي را كشان‌كشان با خود مي‌بردند، مشكوك شده و آنها را تعقيب كردم. پس از طي مسافتي آنها وارد خانه‌اي در جنوب شهر شدند. وي افزود: در خانه نيمه‌باز بود، و در حياط نيز چند موتورسيكلت بود كه متوجه شدم يكي از آنها موتورسيكلت مسروقه من است.

ماموران با اطلاعاتي كه از اين شاكي به دست آوردند، به خانه پسران نوجوان رفته و مشاهده كردند آنها موتورسيكلت ديگري را كشان‌كشان به سمت خانه مي‌آورند.

ماموران، دزدهاي نوجوان را دستگير و به مركز پليس شهريار منتقل كردند و موتورسيكلت‌هاي مكشوفه نيز به پاركينگ پليس انتقال يافت. 2 پسر نوجوان در بازجويي‌هاي پليسي اظهارات متناقضي بيان كردند تا اين كه چند روز پيش اعتراف كردند با همدستي يكديگر 60 دستگاه موتورسيكلت را سرقت كرده‌اند.

اعتراف دزدهاي نوجوان

متهم 16 ساله در اظهاراتش گفت: از چند سال پيش، ارتباط من و دوستم بعد از جدايي پدر و مادرهايمان از هم بيشتر شد. هر دوي ما بچه‌هاي طلاق بوديم و با دوستانمان ارتباط چنداني نداشتيم. در خانه هم ناپدري و نامادري‌مان با ما بدرفتاري مي‌كردند. متهم افزود: 2 ماه قبل 2 نفر از بچه‌هاي محل كه از سارقان حرفه‌اي بودند، از ما خواستند با آنها همكاري كنيم.

وي ادامه داد: ابتدا خواسته‌ آنها را نپذيرفتيم؛ اما بعد از يك هفته وقتي آنها گفتند كه در قبال هر سرقت، 5 هزار تومان پول به ما مي‌دهند و مي‌توانيم با دزدي كردن از خانواده‌هايمان انتقام بگيريم، با آنها همكاري كرديم. 2 مرد سارق به مدت يك هفته ما را به محل‌هاي مختلف مي‌بردند و سرقت موتورسيكلت را به ما آموزش مي‌دادند. چند بار همراه آنها موتورسيكلت‌ها را به سرقت برديم.

متهم به سرقت گفت: من و مجيد ـ دوستم ـ همراه 2 دزد حرفه‌اي از شهريار به نقاط مختلف تهران از قبيل ميدان آزادي، تجريش، ونك و آرياشهر مي‌رفتيم و طبق آموزش، آنها در مقابل بوستان‌ها، بانك‌ها، مراكز خريد، صرافي و طلافروشي‌ها پرسه مي‌زديم و موتورسيكلت‌هاي پارك شده را سرقت مي‌كرديم و سپس در اختيار دزدان حرفه‌اي قرار مي‌داديم. متهم ادامه داد:‌ آنها پس از فروش موتورسيكلت‌ها ما را به شهريار انتقال داده و بابت هر سرقت 5000 تومان به من و دوستم مي‌پرداختند. پس از 2 ماه سرقت موتورسيكلت وقتي از طريق يكي از دزدهاي محل باخبر شديم آنها مبلغ كمي بابت سرقت‌ها مي‌پردازند، تصميم گرفتيم خودمان موتورسيكلت‌هاي مسروقه را بفروشيم.

سارق نوجوان افزود: از يك هفته قبل كار سرقت را به طور مستقل آغاز كرديم كه شناسايي و دستگير شديم.

با ثبت اظهارات وي، ديگر نوجوان سارق هم در بازجويي به همكاري با دوستش در سرقت موتورسيكلت اعتراف كرد. بنابراين گزارش، 2 سارق نوجوان با قرار قانوني از سوي بازپرس اصغري زاويه، رئيس شعبه هفتم دادسراي شهريار روانه بازداشتگاه پليس و كانون اصلاح و تربيت شدند.

تحقيقات براي دستگيري 2 سارق حرفه‌اي كه به اين دو نوجوان سرقت را آموزش مي‌دادند، آغاز شده است.



منبع خبر : جام جم - http://jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100881575694

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/17ساعت 17 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



ساعاتی قبل از حادثه، دخترم و نامادری‌اش مشاجره تندی کرده بودند؛ برای این که او را بترسانم روی سرش تینر ریخته و تهدیدش کردم اگر یک بار دیگر مادرخوانده‌اش را اذیت کند او را آتش می‌زنم. بعد هم کبریت کشیدم که ناگهان شیما شعله‌ور شد. همان موقع با کمک اهالی آتش را خاموش کرده و دخترم را به بیمارستان منتقل کردیم!
آفتاب: به نقل از روزنامه ایران، روز 13 شهریور امسال صدای نالان دختربچه‌ای که تقاضای کمک می‌کرد سکوت محله‌ای در شهرستان خرمدره زنجان را شکست. اهالی وقتی از خانه بیرون دویدند خانه همسایه را در آتش دیدند. بلافاصله آنها برای خاموش کردن آتش وارد خانه شده و دقایقی بعد، در کمال ناباوری با پیکر شعله‌ور شیما -12 ساله- روبه‌رو شدند.

پیکر نیمه‌جان دختربچه بلافاصله به بیمارستان منتقل شد که پزشکان با معاینه پیکرسوخته شیما و سوختگی 85 درصدی، او را در بخش مراقبت‌های ویژه بستری کردند.

از سوی دیگر با اعلام موضوع به پلیس، تیمی از کارآگاهان تحقیق در این باره را آغاز کردند. نخستین بررسی‌ها حاکی از آن بود پدر و مادر شیما 11 سال قبل به خاطر اختلافات شدید از هم جدا شده و سه سال قبل نیز پدر شیما با زن دیگری ازدواج کرده بود.

کارآگاهان سپس به بازجویی از پدر و نامادری شیما پرداختند اما نامادری دختر بچه، با رد هر گونه دخالتی در ماجرای آتش سوزی اظهار داشت: شوهرم شیما را برای تنبیه به اتاقی برد و ناخواسته او را سوزاند!

پدر شیما نیز گفت: ساعاتی قبل از حادثه، دخترم و نامادری‌اش مشاجره تندی کرده بودند. البته دخترم سر به هوا بود و از دستش به شدت عصبانی بودم.

برای این که او را بترسانم روی سرش تینر ریخته و تهدیدش کردم اگر یک بار دیگر مادرخوانده‌اش را اذیت کند او را آتش می‌زنم. بعد هم کبریت کشیدم که ناگهان شیما شعله‌ور شد. همان موقع با کمک اهالی آتش را خاموش کرده و دخترم را به بیمارستان منتقل کردیم!

بر اساس این گزارش، 11 روز پس از حادثه و به دنبال مرگ دختر 12 ساله روند رسیدگی به پرونده وارد مرحله تازه‌ای شد و قاضی دادگاه پدر شیما را به اتهام قتل بازداشت کرد.

مادر بزرگ شیما نیز به روزنامه ایران گفت: روز قبل از حادثه، شیما به خانه ما آمده بود. صبح هم راهی خانه‌شان شد.

پس از چند ساعت از طریق همسایه‌های داماد سابقم در جریان این جنایت قرار گرفتم. بنابراین بلافاصله همراه دخترم - مادر شیما - راهی بیمارستان شدیم و... البته روزی که نوه‌ام به خانه ما آمده بود متوجه آثار سوختگی و شکنجه روی بدنش شده بودیم. حالا هم از عامل یا عاملان جنایت شکایت داریم.

هم اکنون تحقیقات در این باره ادامه دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/07ساعت 16 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



صحبتهای مدیر وبلاگ: با عرض تشکر از همه ی دوستان که مرا تا حالا تحمل کرده اند و مطالب این وبلاگ را دنبال میکنند............ در مورد این یکی چیزی ندارم بگم شرمنده خودم شاخ در آوردم وقتی دیدم ...........شما بگین این جنایتها کی تمام میشه ..............وقتی یه بچه نامادری میشه دیگه چه انتظاری از مسؤلین باید داشت ..........ما در یه جامعه ی فاسد زندگی میکنمیم که فقط باید مواظب خودمون باشیم .............به خدا توکل کنید...............با آرزوی بهترینها برای بهترین
قتل دختر 6 ساله توسط نامادري 16 ساله

خبرگزاري فارس: يك نامادري در شهرستان بناب دختر بچه 6 ساله‌ همسرش را به انگيزه توجه بيش از حد شوهرش به وي به قتل رساند.


به گزارش خبرگزاري فارس، ماموران آگاهي فرماندهي انتظامي شهرستان " بناب " از قتل دختر بچه 6 ساله اي باخبر شدند.
در اين ميان بلافاصله يك تيم از ماموران به محل وقوع قتل اعزام شدند .
ماموران پس از بازجويي هاي لازم اين زن به نام " زهرا - ش "نامادري 16 ساله مقتول را با توجه به تناقض گويي در بازجويي هاي پليس به عنوان متهم به قتل دستگير كردند.
، نامادري در كلانتري به قتل اين دختر بچه اعتراف كرد و گفت: " مقتول به نام " رومينا - م " 6 ساله را با ضربات كارت آشپزخانه زخمي كرده و پس از مضروب كردن مقتول ، وي را با روسري خفه و در حياط خانه مدفون كرده‌است.
به گزارش پليس، متهم به قتل انگيزه خود را حسادت و توجه بيش از حد شوهرش به مقتول و عدم توجه به وي ذكر كرد. تحقيقات در اين زمينه ادامه دارد.
انتهاي پيام/ز

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/04/22ساعت 23 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



صحبتهای مدیر وبلاگ : سلام بچه ها با تشکر از شما به خاطر وفتی که در خدمت من گذاشتید تا قسمتی از این دنیای کثیف و وحشی ایران را به شما نشان بدم . دوستان باور کنید درحالی دارم اینارو مینویسم که بغض کردم و گریه ام گرفته است . نمیدونم باید چی بگم . دلم گرفته و اعصابم خورده .تو سینه درد شدیدی رو احساس میکنم . دلم میخواد برم و همه ی اون کثافت هارو تکه تکه کنم. ولی تنها کاری که میتوانم بکنم اینه که بگم: (اینو یه دوست عزیز برام فرستاد منم هدیه میکنم به شما)
شادی را هدیه کن به کسانی که آن را از تو گرفتند،عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند،دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند،درخت باش بر غم تبر ها،پرواز کن به کوری چشم خفاشها،بهار باش در سردترین زمستان، بخند در لحظه ی غم که خدا هنوز با ماست . خداااااااااایییییییاااااااااا
 
نجات دو دختربچه از شكنجه‌هاي پدر و نامادري
«وطن امروز» نوشت: ظهر روز 3 آبان 87، زن 29 ساله‌اي به نام گل‌صنم، پيکر نيمه‌جان دختر 11 ساله‌اي را به بيمارستان تامين اجتماعي در شهرستان گنبد کاووس انتقال داد.

وي به مسئول پذيرش بيمارستان گفت: من نامادري اين دخترک هستم. وي بيماري تشنج دارد، لحظاتي پيش دچار تشنج شد و روي خودش آب‌جوش ريخت. سپس سرش را به ديوار کوبيد و دچار ضربه مغزي شد. من هم فوراً وي را به بيمارستان رساندم. دخترک 11 ساله که به کما رفته بود، تحت معاينه قرار گرفت. دقايقي بعد دکتر اميري، متخصص‌ مغز و اعصاب بيمارستان پس از معاينه دخترک اعلام کرد که آثار سوختگي در بدن «حميده» در اثر سوزاندن آتش سيگار و اتو بوده است، نه آب جوش. به همين خاطر همه اين زخم‌هاي عميق عمدي بوده است و دخترک بيماري تشنج ندارد. اين پزشک متخصص دريافت که اين ماجرا، کودک‌آزاري بوده است و با دفتر اورژانس اجتماعي مورد کودک آزاري تماس گرفت و موضوع را اطلاع داد. با اعلام اين گزارش، نماينده يکي از دفاتر حقوق کودکان و ماموران آگاهي شهرستان گنبد براي بررسي موضوع در بيمارستان حاضر شدند. دخترک همچنان در کما بود. مسئول پذيرش در تحقيقات اعلام کرد که حميده از سوي نامادري‌اش به بيمارستان انتقال يافت. اين در حالي بود که نامادري پس از آنکه متوجه نظر پزشک متخصص شد، از بيمارستان فرار کرده بود.

شکنجه سياه
تمام بدن دخترک با اتو سوخته بود، در پاهايش آثار داغ سيگار به جا مانده بود، قسمتي از پوست بدنش با انبردست کنده شده بود و زخم‌هايش تازه بود. آثار سوختگي سيم و قاشق داغ نيز در بدنش وجود داشت و در اثر ضربه به سرش به کما فرو رفته بود. پس از اعلام نظر پزشکي قانوني، جست و جو براي بازداشت نامادري و پدر اين کودک آغاز شد تا اينکه چند روز بعد زن جواني به بيمارستان مراجعه کرد و مدعي شد که مادر حميده است. اين زن که هراسان بود، پس از آن نزد پليس رفت و از شوهرش به اتهام شکنجه‌هاي سياه شکايت کرد.

شکايت از پدر و نامادري بي‌عاطفه
مادر حميده پس از ديدن وضعيت دخترش در بيمارستان فورا به اداره آگاهي شهرستان گنبدکاووس مراجعه کرد و در شکايت خود گفت: 3 سال پيش به خاطر اختلافات شديد، از شوهرم جدا شدم، در آن زمان دادگاه حضانت 2 دخترم را به پدرشان سپرد. وي ادامه داد: بعد از جدايي، گاهي به ديدن بچه‌هايم مي‌رفتم‌ تا اينکه يک سال پيش متوجه شدم که شوهرم با زن جواني ازدواج کرده است. ديگر اجازه نمي‌داد‌ بچه‌هايم را ببينم و سپس همراه همسرش و 2 دخترم به تهران رفت. اين زن افزود: ديگر هيچ آدرسي از شوهرم نداشتم. خيلي تلاش کردم او را پيداکنم، اما نتوانستم. در اين مدت تنها يک بار حميده دختر بزرگم با من تماس گرفت. او گريه مي‌کرد و مي‌گفت گلي (نامادري‌اش) او را شکنجه مي‌دهد، التماسم مي‌کرد تا پيش او بروم و مي‌گفت که ديگر نمي‌خواهد با پدرش زندگي کند، اما من فقط مي‌دانستم که شوهرم در تهران است و هيچ آدرس دقيقي از او نداشتم تا اينکه چند روز پيش نزد برادر شوهر سابقم که در نزديکي خانه ما در گنبد زندگي مي‌کند، رفتم تا آدرس شوهر سابقم را از او بگيرم و در آنجا متوجه شدم که دخترم در بيمارستان بستري است. 9 ماه است که دخترانم را نديده‌ام و حالا بايد پيکر بي‌جان آنها را روي تخت بيمارستان ببينم. من از شوهر سابقم و گلي همسر وي به خاطر شکنجه‌هاي کودکم شکايت دارم. همچنين از دختر کوچکم خبري ندارم و مي‌ترسم که بلايي سر او آورده باشند. پس از شکايت اين مادر،‌ بازپرس شعبه اول دادسراي شهرستان گنبدکاووس دستور بازداشت نامادري و پدر سنگدل را صادر کرد. در حالي که هيچ ردي از زوج کودک‌آزار نبود، بازپرس به بازجويي از بستگان پدر پرداخت. عموي دخترک شکنجه شده که در شهرستان گنبد زندگي مي‌کند در بازجويي‌ها گفت: برادرم «اراز» بعد از جدايي از همسر اولش با زن جواني به نام گل‌صنم در شهرستانمان ازدواج کرد و بعد از مدتي صاحب پسري شد. وي ادامه داد: يک‌سال پيش برادرم به همراه گلي، 2 دختر و نوزادش به تهران رفتند و هيچ آدرسي از او ندارم.

در اين مدت گاهي برادرم با من تماس مي‌گرفت و از 2 دخترش گلايه مي‌کرد. مي‌گفت که حميده دخترش او را اذيت مي‌کند و با پسر غريبه‌اي دوست شده است. بعد مي‌گفت که دخترم قصد دارد ما را با اسيد کور کند!
مي‌دانستم که اين حرف‌ها دروغ است، چون بچه‌هاي برادرم مظلوم و بي‌صدا بودند. به او گفتم که بچه‌ها را به شهرستانمان بياورد تا خودم آنها را بزرگ کنم، اما برادرم قبول نکرد تا اينکه چند روز پيش به گنبد آمدند و با ديدن آثار شکنجه، روي بدن حميده، برادرزاده‌ام شوکه شدم. اگر دستم به برادرم مي‌رسيد او را مي‌کشتم، اما زماني متوجه شدم که برادرم و همسر دومش فرار کرده بودند. بازجويي از عموي حميده بي‌نتيجه ماند و پليس به سراغ خانواده نامادري حميده رفت که آنها هم در شهرستان گنبد زندگي مي‌کردند.

خانواده گلي (نامادري حميده) نيز مدعي شدند که هيچ آدرسي از دخترشان در تهران ندارند. تيم تحقيق در جست‌وجوهاي گسترده دريافتند که گلي چندين بار با خانواده‌اش تماس گرفته است و رديابي‌ها نشان مي‌داد که از چند تلفن عمومي در شمال تهران اين تماس برقرار شده، به همين خاطر با هماهنگي پليس تهران، تعقيب اين زوج تبهکار به صورت تخصصي آغاز شد.
 
راز سمند مشکي
يکي از عموهاي ديگر حميده در بازجويي‌ها عنوان کرده بود که «اراز» (پدر حميده) پس از گرفتن ارث پدري‌اش، خودروي سمند خريده و با آن مسافرکشي مي‌کرد. به همين خاطر شماره پلاک خودروي سمند مشکي در اختيار پليس سراسر کشور قرار گرفت. عقربه‌ها ساعت 12 شب 11 دي ماه 87 را نشان مي‌داد که ماموران پليس تهران در خيابان فرمانيه سمند مشکي را متوقف کرده و زوج کودک‌آزار را بازداشت کردند و به گنبد کاووس انتقال دادند. «اراز» 40 ساله و گلي 29 ساله در بازجويي‌ها پرده از راز هولناک شکنجه‌هاي سياه برداشتند. از سوي ديگر با راهنمايي اين زوج، عاطفه 8 ساله و بنيامين کودک يک ساله که در اتاق سرايداري زنداني شده بودند، توسط ماموران پليس به گنبدکاووس انتقال داده شدند.

اعترافات تلخ و سياه
اعترافات پدر حميده، تلخ و سياه است و بي‌اختيار اشک در چشمان افسر بازجو‌ مي‌نشاند. او چنان ماجراي شکنجه‌هاي سياه را به تصوير مي‌کشد که هيچ‌کس نمي‌تواند باور کند يک پدر بي‌عاطفه چطور دخترش را به اين روز سياه گرفتار کرده است. دخترک در کما است و پزشک مي‌گويد اگر زنده بماند، دچار مشکلات بسياري در آينده خواهد شد. پدر بي‌عاطفه گفت: 3 سال پيش از همسر اولم جدا شدم و با گلي ازدواج کردم. از همسر دومم نيز يک پسر دارم. بعد از مدتي همراه گلي و فرزندانم به تهران آمديم و در يک خانه ويلايي در تجريش سرايدار بوديم. دخترانم مرتب براي ديدن مادرشان بي‌قراري مي‌کردند و نزد گلي، از مادرشان تعريف مي‌کردند. گلي هم عصباني مي‌شد و با اتو دخترم را مي‌سوزاند. وقتي موضوع را براي من تعريف مي‌کرد من هم با سيگار بدن حميده را آتش مي‌زدم. يک روز گلي به من گفت که دخترم حميده جلوي پنجره مي‌رود و با پسر غريبه‌اي حرف مي‌زند. با انبردست به جان دخترم افتادم و او را به باد کتک گرفتم. او بيهوش شد، گلي هم او را هل داد و سرش به ديوار خورد. ترسيدم، فورا با همسرم راهي گنبد شديم و او را به بيمارستان انتقال داديم. مي‌دانستم که اگر در تهران او را به بيمارستان مي‌بردم، گير مي‌افتادم. به همين خاطر به شهرمان گنبد رفتم. گلي، نامادري حميده در بازجويي‌ها گفت: چند سال پيش از شوهر معتادم جدا شدم. بعد از آن در گنبد منتظر تاکسي بودم که با «اراز» (پدر 2 دختر) آشنا شدم. اين آشنايي منجر به ازدواج شد. من در زندگي سختي‌هاي زيادي کشيدم. شوهرم مرا مرتب به باد کتک مي‌گرفت و خودش مي‌گفت دخترم را بسوزان و...

شاهد خردسال
عاطفه 8 ساله که شاهد شکنجه‌هاي خواهرش از سوي پدر و نامادري بود، در بازجويي‌ها گريه مي‌کرد و مرتب مي‌گفت: من از پدر و نامادري‌ام شکايت ندارم. اگر چيزي بگويم، مرا کتک مي‌زنند، مرا مي‌کشند. نه، من هيچ حرفي ندارم. در حالي که آثار شکنجه روي بدن عاطفه 8 ساله ديده مي‌شد، او حاضر نبود، حرفي بزند. اما وقتي مطمئن شد که پدر و نامادري‌اش در بازداشت هستند، گفت: مي‌خواهم با مادرم زندگي کنم، ديگر نمي‌خواهم پيش پدر و نامادري‌ام برگردم. خواهش مي‌کنم مرا از آن زندان ترسناک نجات دهيد.

پرونده در دادسراي شميرانات
به گزارش خبرنگار ما، پدر و نامادري با صدور قرار وثيقه 50 ميليون توماني از زندان گنبد آزاد شدند و چون حادثه در تهران اتفاق افتاده بود، پرونده به شعبه هفتم دادسراي شميرانات (ناحيه يک تهران) ارجاع داده شد. بازپرس شمس‌الديني پس از خواندن اين پرونده سياه، فورا دستور بازداشت مجدد نامادري و پدر حميده را صادر کرد و حضانت دو دختر را به مادرش سپرد. حميده چند روز پيش از کما بيرون آمد، اما اکنون نه کسي را مي‌شناسد و نه مي‌تواند حرف بزند. تعادل جسمي ندارد. تغذيه‌اش حتي به صورت مايعات و سرم به وي داده مي‌شود و مرتب ناله مي‌کند، جيغ مي‌زند، چشمانش باز است و گويا از چيزي ترس دارد و پزشکان مي‌گويند او هنوز آن شکنجه‌هاي سياه را در خاطرش حس مي‌کند و با چشمان وحشت‌زده، تلخي روزهاي سخت را تجسم مي‌کند. بازپرس شعبه هفتم دادسراي ناحيه يک تهران، پدر بي‌عاطفه را به پزشکي قانوني معرفي کرد تا سلامت روحي و رواني وي بررسي شود. همچنين مادر دو دخترک که اکنون قيم بچه‌هايش است درخواست مجازات سنگين براي اين شکنجه‌گران بي‌عاطفه را کرده است.
 
 
نظر یادت نره دوست عزیز
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/04/13ساعت 14 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



دختر معتاد پدر و نامادري اش را کشت

صحبت های مدیر وبلاگ :سلام دوستان با تشکر فراوان از وقتی که در خدمتم گذاشتین تا مقداری از بلاهایی را که در انتظار فرزندان طلاق هستند را بازگو کنم امیدوارم روزی برسد که سایه ی نامادری و ناپدری روی سر هیچکس نباشد.

 من این اقدام را نه محکوم میکنم و نه تقدیر این اقدام حاصل ۱۵ سال رنج و سختی دختری است که مادرش را سیل کشته و نامادری اش او را اذیت میکرده است کتک میزده و بی تفاوتی پدری که هر روز شاهد غم دختر بوده و به دخترش اهمیت نمیداده است .

این اولین قربانی آزارواذیتهای نامادری نیست و مسلما آخرین آنها هم نیست این امر در کشور عزیز ما (جمهوری اسلامی ایران)مکررا اتفاق میافتد.

بنابراین من سرتیتر دیگری را پیشنهاد میدهم:

دختری که اذیتهای نامادری وپدر اورا به اعتیاد کشانده بود به رنجهای خود خاتمه داد

دختر معتادي به خاطر اختلاف با نامادري اش در اقدامي جنون آميز وي و پدرش را به قتل رساند.به گزارش خبرنگار ما صبح روز پنجشنبه وقوع جنايتي هولناک در منطقه مهرآباد جنوبي به پليس اعلام شد و گروهي از کارآگاهان جنايي و بهروز هنرمند بازپرس ويژه قتل تهران براي بررسي موضوع بلافاصله خود را به بن بست روشن رساندند تا تحقيقات درباره اين کار را آغاز کنند. آنان پس از ورود به طبقه دوم ساختمان ابتدا جسد خونين زني را مشاهده کردند که آثار اصابت ضربات پياپي چاقو در پيکرش مشهود بود. افسران جنايي در ادامه خود را در برابر جسد بدون سر مردي ديدند که او نيز کاردآجين شده و به طرز فجيعي به قتل رسيده بود. تحقيقات ابتدايي نشان داد اين مرد و زن 65 و 45 ساله حسين و فرزانه نام داشتند و حداقل 15 سال پيش با يکديگر ازدواج کرده بودند.کارآگاهان حاضر در قتلگاه در نخستين اقدام دختر جواني را که در صحنه جنايت حضور داشت بازداشت کردند و پس از بازرسي دقيق خانه و انتقال اجساد به پزشکي قانوني وي را تحت بازجويي قرار دادند .اين دختر 29 ساله که کتايون نام دارد در اعترافاتي تکان دهنده به کشتن پدر و نامادري اش اقرار و اختلاف با فرزانه را انگيزه اين جنايت عنوان کرد.کتايون در اظهاراتش گفت؛ سال 66 در جريان سيل دربند مادرم فوت شد و از آن به بعد من و پدرم تنها زندگي مي کرديم تا اينکه پدرم با فرزانه آشنا شد و با وي ازدواج کرد. از همان ابتدا من با نامادري ام مشکل داشتم و او رفتار خوبي با من نداشت اما چاره يي جز تحمل شرايط نداشتم و پدرم نيز حمايتي از من نمي کرد.دختر جوان که به کراک اعتياد دارد در ادامه افزود؛ اختلاف من و فرزانه از سه سال پيش به اوج خودش رسيد و او در آن زمان پس از يک سلسله نزاع و کشمکش سرانجام روزي من را به باد کتک گرفت و آنقدر مرا زد که دچار بيماري مفصلي شدم و مدتي به ناچار در يک کلينيک تحت درمان قرار داشتم و پزشکان براي معالجه من از برق درماني استفاده مي کردند. پس از آن بود که کنترل خودم را نيز از دست دادم و مجبور شدم در اتاق خودم يک دستشويي مخصوص تعبيه کنم تا از اين نظر با مشکل مواجه نشوم. کتايون ادامه داد؛ پس از آن واقعه اختلافات من و نامادري ام پايان نيافت و فرزانه همچنان به اذيت کردن من ادامه مي داد اما من چاره يي جز سکوت و تحمل نداشتم، از زندگي رنج مي کشيدم و کاري از دستم برنمي آمد تا اينکه چهارشنبه شب حادثه يي رخ داد که سبب شد او و پدرم را به قتل برسانم. دعوا زماني شروع شد که فرزانه تصميم گرفت براي انجام کاري از خانه خارج شود اما پدرم مانع او شد و گفت اجازه ندارد از خانه بيرون برود. پس از دقايقي مشاجره نامادري ام را که به شدت عصبي شده بود به اتاق من آمد و به تلافي رفتار پدرم شروع به شکستن و تخريب لوازم شخصي من کرد. با ديدن اين صحنه ديگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. چاقويي برداشتم و چند ضربه به فرزانه زدم و پس از کشتن وي به پدرم حمله کردم و او را نيز به قتل رساندم. پدرم پيش از مرگ در حالي که لحظات آخر عمرش را سپري مي کرد به من گفت اثر انگشتم را از روي چاقو پاک و فرار کنم اما اين کار را نکردم و شب را در خانه ماندم تا اينکه صبح امروز- پنجشنبه- دستگير شدم. پس از اعترافات اين دختر وي روانه بازداشتگاه شد اما ديروز در بازجويي هاي تکميلي اتهام قتل را انکار کرد و به هذيان گويي پرداخت. او گفت چهارشنبه شب پس از شروع دعوا بين پدرم و فرزانه، پدرم عصباني شد و او را به باد کتک گرفت. به رغم اينکه نامادري ام خيلي در حق من بدي کرده بود در آن لحظات دلم برايش سوخت و به هواداري او سعي کردم جلوي پدرم را بگيرم ولي پدرم مرا هل داد و با چاقو زنش را کشت و سپس خودزني کرد و سر خودش را بريد.بنا بر اين گزارش کتايون هم اکنون در بازداشت به سر مي برد و تحقيقات از وي ادامه دارد.

پشت حادثه

دکتر عليرضا کيهان نيا روانشناس و استاد دانشگاه در مورد اين جنايت به خبرنگار ما گفت؛ اين مساله را بايد از دو جنبه مورد بررسي قرار داد؛ اول اينکه اين دختر به شدت احساس اجحاف و تبعيض مي کرده و بر اين باور است که پدرش به نامادري بيشتر از او اهميت مي داده است. اين احساس نابرابري همراه با غم سنگيني که اين دختر پس از مرگ مادرش داشته، باعث شده تا بي پناهي عجيبي در وجودش شکل بگيرد چرا که او ازدواج هم نکرده و به لحاظ عاطفي پشتوانه يي نداشته است.وي ادامه داد؛ دومين مساله يي که باعث شده تا اين دختر دست به جنايت بزند، مصرف مواد مخدر است که البته ناشي از همان فشارهايي است که گفته شد. افرادي به سمت مواد مخدر مي روند که قصد دارند دردهاي روحي شان را به طور موقت آرام کنند. به همين خاطر مواد مصرف مي کنند، مخدرهايي مثل حشيش و کراک بر مغز اثري جدي مي گذارد و به شدت باعث تخريب سلول هاي مغز مي شود. به همين دليل مغز در حالات متفاوت واکنش هاي متفاوت از خود نشان مي دهد.کيهان نيا افزود؛ مصرف مواد در اين دختر و درگيري که با نامادري داشته او را به يک انبار باروت تبديل کرده که با کوچک ترين جرقه يي منفجر شده و دست به رفتار جنون آميز زده است.کيهان نيا درباره علت تغيير اعترافات و انکار قتل خاطرنشان کرد؛ از آنجايي که اين دختر معتاد است و در مدت بازداشت نتوانسته مواد مصرف کند دچار يک بحران روحي شديدتر شده به همين دليل هم به هذيان گويي پرداخته است. اين دختر با توجه به گذشته يي که داشته قطعاً دچار پريشاني روحي است اما اين مساله به معناي بيماري رواني که او را سلب اختيار کند نيست و اين مساله بايد توسط متخصصان بررسي شود

منبع: http://mmfazel3000.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/04/07ساعت 20 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



هر که از ظــن خود شـــد یار مــــن*****از درون مــن نـجــسـت اسرار مــــن

سرمن از ناله ی مـن دورنــیســـت*****لیک چشم وگوش را آن نـور نیسـت

تن زجان وجان زتن مستور نیست*****لیک مس را دید جان دستور نیست


آن یـــکــی خر داشت پالانش نبود*****یــــافــــت پـــالان گــرگ خر را درربود

کوزه بودش آب می نامد به دست*****آب را چون یافت خود،کوزه شکست

با تخلیص از عزیزترین شعٌار محبوب من مولانا جلال الدین محمد بلخی

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/03/23ساعت 16 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



نــــــــــــفــــــــــرت مقدس است .

نــــــــــــــفــــــــــــــرت خشم قلبهای محکم و نیرو مند است،تحقیر مبارزه جویانه ی کسانی که از حقارت وحماقت بیزارند .

 نــــــــــــــفــــــــــــــــــــــــرت داشتن، دوست داشتن است،احساس کردن روح گرم وبخشاینده ی خود وزیستن در احتراز از چیزهای شرم آور و ابلهانه است...

من از اشخاص  بـــــی   مصرف  و  ضعیف مـــــــتــــــــنـــــــــفـــــــــــرم...

مناز اشخاصی که گله وار حرکت میکنند   مـــــــتــــــــنـــــــــفـــــــــــرم...

من از مسخره گرهای ناسالم ، از جوانان کوچکی که چون نمی توانند از وقار پدرشـــــان تـــــقــــلــیـــــد کنند بمــــسخرگـــــــی روی مـــی آورنــد   مـــــــتــــــــنـــــــــفـــــــــــرم...

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن    مـــــــتــــــــنـــــــــفـــــــــــرم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/03/23ساعت 9 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



اینم یکی دیگه

نامادرى، دختر ?? ساله را سوزاند  
نامادرى كينه توز همدانى با ريختن كترى آب جوش بر روى بدن دختر ?? ساله او را سوزاند. به گزارش پليس، مأموران كلانترى ?? شهرستان «تويسركان » استان همدان در بامداد چهارم دى ماه از طريق تماس تلفنى يكى از مسؤولان بيمارستان « وليعصر» از سوختگى مشكوك دختر ?? ساله اى به نام «طيبه» باخبر شدند . در پى اين تماس تلفنى، مأموران سريعاً به بيمارستان مراجعه كرده و براى روشن شدن موضوع شروع به پرس و جو كردند . در اين ميان، «طيبه» كه از درد سوختگى گردن و سينه اش ناله مى كرد به مأموران گفت: خواب بودم؛ داغى عجيبى را در بدنم احساس كردم؛ انگار آهن گداخته اى را روى گردن و سينه ام گذاشته بودند؛ فكر مى كردم دارم خواب مى بينم اما با شدت اين سوختگى باورم شد كه در خواب نيستم؛ چشمانم را باز كردم در كمال ناباورى نامادريم را ديدم كه با كترى در حال ريختن آب جوش روى بدنم است. با ديدن اين صحنه بيهوش شدم و ديگر نفهميدم كه چه اتفاقى افتاد و چه كسى مرا به بيمارستان آورد آورد

منبع: تبیان:

http://www.tebyan.net/


خیلی گشتم فقط اینا رو پیدا کردم

+ نوشته شده در شنبه 1389/03/22ساعت 20 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 بچه ها اگر
 دانه باشي مرغکانت بر چنند
 غنچه باشي کودکانت بر کنند 
 پس
 دانه پنهان کن بکلي دام شو
غنچه پنهان کن گياه بام شو
 هرکس خوبه
هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضاي بد سوي او رو نهاد
جشمها و خشمها و رشکها
بر سرش ريزد چو آب از مشکها
دشمنان او را ز غيرت مي‌درند
دوستان هم روزگارش مي‌برند
پس چی شد با اونی که لیاقت داره خوبی کن نه بیشتر فقط نزدیکانت

با تخلیص از عزیزترین شعٌار محبوب من مولانا جلال الدین محمد بلخی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/03/19ساعت 15 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



یا ایهاالعرفا شعرا ادبا علما دانش آموزان دانشجویان فرهنگیان

میشه به من بگید کی گفته ازمحبت خارها گل می شود

کی گفته من میگم گل که نمیشود هیچی زیادتر و تیزتر هم میشد

من یه ماهه که با تمام وجودم دارم به نامادرم محبت میکنم احترام میزارم قدرشو میگیرم

اما باهام خوب که نمیشه هیچی روز به روز بد تر هم میشود

شما بگید:اصلاْ ازمحبت خارها گل می شود؟؟؟!!! اگه میشود کی میشود چه جوری میشود؟؟؟

این روزا دلم گرفته حتی از بهترین سرگرمیمم زدم نمی دونم احساس عجیبی دارم

منتظرم اما کی نمیدونم منتظر کسی هستم که نمی دونم کیه؟ کی میاد؟ دوست یا دشمن؟

دلم گرفته و منتظره خدا کنه بیاد یا نه شاید نیاد

برام دعاکنید

 

شما نظرتونو بگید شاید کمکم کنه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/03/12ساعت 15 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



خشونت عليه كودكان/ فرشتگان كوچك در معرض خطر

 

كودكان در طول تاريخ زندگي بشر هميشه به شكلي مورد آزار و اذيت قرار گرفته‌اند، آزاري كه بخش عمده آن از سوي والدين و نزديكان درجه يك مانند خواهر و برادر صورت گرفته است .

اين آزارها از زنده به گور كردن دختران در دنياي پر از وهم و خرافه گذشته‌هاي دور آغاز و در دنياي مدرن امروز به بهانه تاديب، اصلاح و تنبيه ادامه دارد .

به رغم تاريخ طولاني كودك آزاري نگاه واقع‌بينانه به اين پديده در سالهاي ‪ ۱۸۶۰‬تا ‪ ۱۹۴۶‬توسط يك پزشك فرانسوي به نام "تاريد" در حالي شكل گرفت كه طي گزارشي از معلوليت جسمي ‪ ۳۲‬كودك آزار ديده پرده برداشت.

به عقيده كارشناسان ، كودك آزاري تجاوز به حقوق قانوني كودكان و رساندن آسيب بدني و رواني به آنهاست.

يونيسف نيز سوء رفتار يا رفتار مسامحه گرانه و نادرست با كودكان را كودك آزاري معرفي مي‌كند .

در ماده چهار بند يك پيمان جهاني كودك آمده است كه" والدين و سرپرستان در برابر اشتباهات كودكان از روشهاي نامناسب تنبيه و سرزنش استفاده نكنند."
در ماده ‪ ۳۰‬پيمان نامه نيز آمده است : "هيچ كس حق آزار و اذيت كودكان را ندارد و كساني كه با كودكان بدرفتاري كنند طبق قانون بايد مجازات شوند ."
در تعاليم بزرگان ما بسيار درباره تربيت ، تكريم ، توجه ، تحسين و محبت به كودكان و پرهيز از رفتار خشونت بار آنها سخن به ميان آمده است.

حضرت علي (ع) مي‌فرمايند : كودك امانت خداست ، به امانت خدا جز در سايه حكم خدا نمي‌توان دست درازي كرد.

براي ديدن بقيه ي مطلب به ادامه ي مطلب بريد


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه 1389/03/08ساعت 18 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 دختر 12 ساله با آزارهاي نامادري به كما رفت

 
سوم آبان ماه امسال، زن و مردي، دختر 12 ساله‌اي را به نام حميده كه بيهوش بود، براي درمان به بيمارستان تامين اجتماعي شهرستان گنبدكاووس بردند و از پرستاران براي نجات وي درخواست كمك كردند.

پرستاران وقتي با حالت پريشان اين زن و مرد مواجه شدند، كودك را از آنها تحويل گرفته به بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان منتقل و درخصوص علت حادثه از آنها سوال كردندكه آنان مدعي شدند حميده از پله‌‌هاي حياط سقوط كرده است.

به اين ترتيب، پزشكان تلاش براي نجات جان حميده را آغاز كردند كه متوجه شدند، ضربه محكمي به سر كودك اصابت كرده و آثار سوختگي‌‌هاي متعددي در بدنش وجود دارد و احتمال دادند وي مورد كودك‌آزاري قرار گرفته باشد.

جا ماندن كودك آسيب‌ديده در بيمارستان
پس از اين حادثه، مشخص شد كه زن و مردي كه دختر 12 ساله را به بيمارستان منتقل كرده‌اند از محل متواري شده‌اند و مسوولان حراست بيمارستان تامين اجتماعي، جستجوي خود را براي يافتن والدين كودك آغاز كردند كه بي‌نتيجه بود.

موضوع به مركز پليس اطلاع داده شد و با حضور ماموران انتظامي گرگان، در محل بيمارستان، تحقيقات در اين ارتباط آغاز شد و ماموران پي بردند اين كودك با سيخ، اتوي داغ و سيگار سوزانده شده است.

مادر واقعي راز كودك‌آزاري را فاش كرد
در حالي كه تحقيقات در اين زمينه ادامه داشت، چند روز بعد زني به بيمارستان تامين اجتماعي گنبدكاووس مراجعه و خود را مادر حميده معرفي و تقاضاي ملاقات وي را كرد.

مسوولان بيمارستان نيز ماجرا را به پليس اطلاع دادند و اين زن كه ادعا مي‌كرد مادر كودك است، براي ادامه تحقيقات به مركز پليس منتقل و تحقيق از وي آغاز شد.

اين زن به پليس گفت: در يكي از روستاهاي گنبدكاووس زندگي مي‌كنم. چندي قبل به خاطر اختلاف با شوهرم، از يكديگر جدا شديم و وي با زن ديگري ازدواج كرد. دادگاه هم سرپرستي كودكم را به پدرش سپرد و از 8 ماه قبل شوهرم هر از گاه اجازه ديدار دخترم را به من مي‌داد. وقتي حميده را مي‌ديدم، عاجزانه از من مي‌خواست او را نزد خودم ببرم، اما كاري نمي‌توانستم انجام دهم و مدام غصه مي‌خوردم، پدرش يك ماه بعد به من گفت ماهي يكبار مي‌توانم دخترم را ببينم.

مادر حميده ادامه داد: هر بار حميده نحيف‌تر مي‌شد و روي دست و پاهايش آثار سوختگي مي‌ديدم. وقتي هم كه از او مي‌پرسيدم، چه كسي كتكت مي‌زند، فقط گريه مي‌كرد و از ترس چيزي نمي‌گفت تا اين كه آخرين بار گفت: پدر و نامادري‌ام با سيم كتكم زده‌اند و با اتوي داغ، سيخ و سيگار بدنم را سوزانده و تهديدم كرده‌اند اگر ماجرا را بازگو كنم، مرا در منزل زنداني مي‌كنند.

پس از آن ديگر او را نديدم و پس از جستجوي فراوان متوجه شدم آنها منزل خود را تغيير داده‌اند و خانواده و اقوام شوهرم اطلاعي از آنها ندارند، تا اين كه از طريق عموي حميده متوجه شدم فرزندم در بيمارستان بستري است.

به دنبال اين اظهارات، پرونده‌اي در دادسراي گنبدكاووس تشكيل و پدر و نامادري حميده به اتهام كودك‌آزاري تحت تعقيب پليس قرار گرفتند.بنا بر اين گزارش، حميده پس از يك ماه بستري بودن در بيمارستان، همچنان در حالت كما به سر مي‌برد در حالي كه پليس هنوز موفق به يافتن مخفيگاه پدر و نامادري او نشده است.


منبع خبر : جام جم - http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100955278581

+ نوشته شده در شنبه 1389/03/08ساعت 17 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



دختر 3 ساله قرباني نامادري سنگدل

 
ماجراي اين كودك آزاري اوايل بهمن سال گذشته، هنگامي فاش شد كه يكي از مسوولان بيمارستاني در شهرستان قزوين در تماس با مركز فوريت‌هاي پليسي 110 عنوان كرد دختر 3 ساله‌اي كه آثار كبودي بسيار روي بدنش مشهود است، از سوي زن و مردي كه ادعا مي‌كنند والدين وي هستند، به بيمارستان انتقال يافته و در بخش مراقبت‌هاي ويژه بستري است.



پس از اين تماس، ماموران براي بررسي وضعيت دختربچه به بيمارستان اعزام و در تحقيق از پرستاران و پزشك معالج كودك متوجه شدند وي بر اثر شكنجه، در كما به سر مي‌برد.

با به دست آمدن اين اطلاعات، ماموران كه احتمال مي‌دادند، دختر 3 ساله به نام فاطمه مورد كودك آزاري قرار گرفته است، والدين وي را با هماهنگي قضايي بازداشت و به اداره آگاهي منتقل كردند، اما آنها در بازجويي‌هاي پليسي منكر آزار و اذيت دختر كوچولو شدند. اما در تحقيق از اهالي محل زندگي اين زوج معلوم شد؛ كودك 3 ساله كه با پدر و نامادري‌اش زندگي مي‌كند بارها از سوي نامادري‌اش با شلاق شكنجه شده است.

با فاش شدن اين موضوع، ماموران به تحقيق دوباره از زن و مرد متهم پرداختند كه عاقبت حكيمه نامادري سنگدل راز كودك آزاري‌اش را فاش كرد.

اظهارات نامادري سنگدل

زن سنگدل - حكيمه - در اظهاراتش به پليس گفت: پس از جدايي از شوهرم، با دختر خردسالم زندگي مي‌كردم، چندي قبل با مردي كه دختر 3 ساله‌اي داشت، ازدواج كردم. در اين مدت دختر 3 ساله وي مدام بهانه مادرش را مي‌گرفت، اما شوهرم اجازه نمي‌داد تا او مادرش را ببيند.

دختر كوچولو به حرف‌هاي من گوش نمي‌داد و اثاثيه منزل را به هم مي‌ريخت و هميشه با فرزندم مشاجره و دعوا مي‌كرد.

متهم ادامه داد: وقتي از بدرفتاري‌هاي او به پدرش مي‌‌گفتم، بدون توجه به اوضاع از من مي‌خواست با دخترش مهربان باشم، اما هر كار مي‌كردم تا دختر كوچولو آرام‌تر شود، بي‌فايده بود و مرا عصباني مي‌كرد. من هم او را با شلاق كتك مي‌زدم و تهديدش مي‌كردم كه اگر ماجرا را به پدرش بگويد، او را در اتاق حبس خواهم كرد و او هم از ترس سكوت مي‌كرد.

روز حادثه هم به دنبال شيطنت‌هايش وقتي كتكش زدم، او بيهوش شد، چند بار صدايش زدم، اما پاسخي نداد.

ماجرا را به شوهرم اطلاع دادم كه وي هراسان خود را به منزل رساند و او را به بيمارستان انتقال داديم.

مرگ پس از 4 ماه

به دنبال اظهارات اين زن، تحقيقات براي فاش شدن ابعاد مختلف اين پرونده ادامه داشت تا اين كه 3 روز قبل، دختر خردسال پس از 4 ماه بيهوشي در بيمارستان، جان خود را از دست داد. با مرگ وي، روند رسيدگي به پرونده وارد مرحله جديدي شد و حكيمه نامادري وي در بازجويي، عاقبت انگيزه اصلي خود را از آزار و اذيت دخترخوانده‌اش فاش كرد.

نامادري: فاطمه سد راه زندگي‌ام بود

حكيمه - متهم به قتل - در اظهاراتش به پليس گفت: پس از ازدواج با پدر فاطمه، نسبت به اين دختر بي‌علاقه بودم، اما همسرم دختر مرا مانند فاطمه دوست داشت و با او مهرباني مي‌كرد تا احساس غريبي نكند.

شوهرم از من مي‌خواست با فاطمه رفتار خوبي داشته باشم تا او جاي خالي مادرش را احساس نكند، من هم به دروغ وانمود مي‌كردم كه خواسته او را عملي مي‌كنم. وقتي مي‌ديدم شوهرم با فاطمه با مهرباني رفتار مي‌كند، كينه او را به دل گرفتم و اين كينه تدريجي باعث شد، من دخترك را كتك بزنم تا باعث مرگ وي شوم تا بعد از او، دختر من تنها وارث شوهرم شود بنابراين فاطمه كوچولو را بارها كتك مي‌زدم و بدنش را با سيخ داغ مي‌سوزاندم تا آتش كينه‌هايم خاموش شود.

نامادري سنگدل گفت: وقتي شوهرم در خانه بود، با دخترش مهرباني مي‌كردم، اما در غياب او، فاطمه را كتك مي‌زدم و اوبه دنبال تهديدهايم، بناچار ماجرا را براي پدرش بازگو نمي‌كرد تا اين كه روز حادثه از شدت عصبانيت و كينه، او را آنقدر كتك زدم تا بميرد. دخترم با شنيدن صداي گريه فاطمه، از اتاق بيرون آمد و عاجزانه از من خواست ديگر او را كتك نزنم، كه او را به كناري پرت كردم و به كتك زدن فاطمه ادامه دادم تا اين كه شوهرم با من تماس گرفت و گفت زودتر به خانه مي‌آيد. پس از بازگشت ويبه منزل وانمود كردم فاطمه هنگام بازي با دختر من، به زمين افتاده و بيهوش شده است.

بدرفتاري‌هاي من، عاقبت دامن خود و زندگي‌ام را گرفت.

بنا بر اين گزارش، متهم به قتل با قرار قانوني روانه زندان شد و تحقيقات تكميلي از وي ادامه دارد.



منبع خبر : جام جم - http://jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100905508705

+ نوشته شده در شنبه 1389/03/08ساعت 17 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

زندگی با نامادری
آنگاه كه چشم به جهان گشود، جز مادر ندید. لحظه ای پلك هایش را بست، باز او را ندید. مثل یك خواب بود اما... قصه گوی این خواب، مادر نبود! سال یك هزار و سیصدو... خورشیدی، قبل از طلوع خورشید، صدای گریه كودكی فضای خالی راهرو بیمارستان را پر كرد.

آنگاه كه چشم به جهان گشود، جز مادر ندید. لحظه ای پلك هایش را بست، باز او را ندید. مثل یك خواب بود اما... قصه گوی این خواب، مادر نبود! سال یك هزار و سیصدو... خورشیدی، قبل از طلوع خورشید، صدای گریه كودكی فضای خالی راهرو بیمارستان را پر كرد. مادر، كودك را به سینه اش گرفت، اما كودك نمی دانست كه آخرین لحظه های شیرین زندگی اش را می مكد. ساعتی بعد، پدر هم آنجا بود. اما كودك هیچ وقت آن دو را با هم ندید. او در آغوش مادر خواب بود.

میان پدر و مادر فقط سكوت رد و بدل شد. آنها هیچ صحبتی با هم نداشتند. حرف های آنها را اطرافیان نزدیك، هر كدام به زبان خودشان گفته بودند؛ حرف هایی كه قدرت شكستن سكوت را از آنها گرفته بود.

پدر، كودك را از سینه مادر جدا كرد. رفت. نگاهی به پشت سر انداخت. خاطره هایش را مرور كرد. كودك روی دستان پدر خواب بود كه گونه هایش خیس شد. مادر نگاهی به اطرافش كرد. چه جشن خلوتی! صورتش را دو دستی پوشاند. فریاد جلوی چشمانش را گرفته بود. فریادهایش آب شد. باید درد دوری از فرزند را با خود به خانه پدری می برد. فكرش پیش كودك بود، اما كودك همچنان در خواب بود.

۲۴ ساعت از زندگی جدید می گذشت. كودك تمام دقیقه های زندگی را درك كرده بود. او دیگر برای خودش مردی شده بود؛ مردی كه باز هم در خواب بود. روزها می گذشت، پدر، لحظه های بی مادری را درون شیشه می ریخت و به خورد كودك می داد؛ لحظه هایی كه خشك بود، حتی اگر با آب مخلوط می شد.

كودك، یك سال داشت كه پدر و مادر با هم ملاقات كردند. دفتری مقابل آنها گشوده بود. پدر امضا كرد. مادر هم امضا زد. دفتر بسته شد. آنها از هم جدا شدند. كودك هم آنجا بود، اما باز آن دو را با هم ندید. او در آغوش پدر خواب بود.

خودشان هم هیچ وقت نفهمیدند كه چرا چهار بیتی ها غزل نشد.

صدای خنده و شادی كودكی ۵ ساله از حیاط قدیمی یك خانه كه در كنار جنگل واقع شده است، به گوش می رسد. كودك، ۴ سال است كه در این خانه در كنار پدربزرگ و مادربزرگ پدری خود زندگی می كند. كسی به او از گل نازك تر نمی گوید. صبح ها با پدربزرگ به مزرعه و صحرا می رود. عصر كه می شود، صدای زنگوله گوسفندها و حیوان هایی كه از چرا برگشته اند، فضای كاهگلی روستا را پر می كند. مادربزرگ به همراه نوه اش به طویله می رود تا شیر حیوان ها را بدوشد. كودك در طویله، سر به سر همه حیوان ها می گذارد. آنجا آنقدر بزرگ است كه اسب ها، گاوها، الاغ ها، گوسفندها و مرغ و خروس ها هر كدام در گوشه ای زندگی می كنند.

كودك، هیچ تصوری از واژه های پدر و مادر ندارد. او تمام دنیا را در واژه «ننه» خلاصه می كند و كسی غیر از او را نمی شناسد.

كودك، ۶ سال دارد. پدرش به روستا آمده است و همراه او زنی است كه بچه ۳ ساله اش را در بغل گرفته است.

پدر می خواهد كودك را با خود به شهر محل زندگی شان ببرد. كودك كه به خاطر هوای گرم تابستان موهایش را از ته كوتاه كرده است، قیافه دلنشین برای نامادری ندارد. نامادری به پدر می گوید: الآن وقتش نیست. دو ماه دیگر برگرد و او را با خود به خانه بیاور.

آنها به شهر برگشتند؛ شهری كه ۶ ساعت از روستا فاصله دارد. كودك از این رفت و آمد چیزی نفهمید. فقط متوجه شد كه آن زن از قیافه كچل او خوشش نیامده است.

دو ماه گذشت. پدر دوباره به روستا بازگشته است. اما این بار كودك می داندكه او برای چه كاری به آنجا آمده است. خیلی سریع می رود و ماشین سرتراش دستی پدربزرگ را می آورد تا پدربزرگ دوباره سر او را كچل كند.

پدربزرگ هم كه علاقه فراوانی به نوه اش دارد، سر او را از ته كوتاه می كند تا پدر، او را با خود نبرد.

صبح زود كه پدر در خواب بود، كودك به همراه پدربزرگش به صحرا رفت. ننه برای آنها مقداری نان پخته بود كه با پنیر بخورند. وقتی پدربزرگ سفره صبحانه را در صحرا پهن كرد به نوه اش گفت:پدرت اصرار دارد كه این بار تو را با خودش ببرد؛ حتی اگر كچل باشی!

كودك كه گریه می كرد و اشك می ریخت گفت: نه! هیچ كس نمی تواند من را از تو و ننه جدا كند. و پدربزرگ ادامه داد: تو دیگر بزرگ شده ای. باید به كنار پدر و مادرت برگردی. باید در شهر به مدرسه بروی و برای خودت آدم بزرگی شوی. ولی كودك این حرف ها را نمی فهمید و تازه درك می كرد كه چه روزهای خوشی را تا الآن پشت سر گذاشته است.

باد شدیدی در مزرعه می وزید. فصل خزان نزدیك بود. بهارخیلی زود گذشت و گرمای تابستان دوام زیادی نداشت.

كودك، آخرین شب حضورش در روستا را كنار ننه اش خوابید. ننه تا صبح بیدار بیدار و سر بی موی نوه اش را نوازش می كرد. او را می بویید و باهمان زبان محلی برایش لالایی می خواند. گوش كودك با این زمزمه ها آشنا بود. ۳-۲ ساله هم كه بود، مادربزرگش او را با چادر به پشت خود می بست و برایش لالایی می خواند.

صبح زود بود كه كودك درآغوش مادربزرگ پناه گرفته بود و فریاد می زد : ننه! ننه! من هیچ جا نمی روم. تو هم باید بیایی! پدر، كودك را از آغوش مادربزرگ جدا كرد. پدربزرگ و مادربزرگ اشك می ریختند. شاید آنها بهتر از هركسی می دانستندكه چه سرنوشتی در انتظار نوه كوچولوی آنهاست. كودك كه سالها در روستا زندگی كرده و از فضای خارج دور بوده است، اصلاً فارسی صحبت كردن را بلد نیست. او و پدربزرگ و مادربزرگ دراین مدت همه با زبان محلی صحبت می كرده اند. حتی مادربزرگ هم فارسی صحبت كردن را نمی داند. نامادری كه از زبان محلی خانواده شوهرش نفرت شدیدی دارد، تمام تلاش خود را به كار می گیرد تا این كه كودك هفت ساله ، زبان فارسی را بیاموزد و زبان مادری خود را فراموش كند.

كودك، ۸ ساله شده است. پدربزرگ و مادربزرگ برای دیدن او به شهر آمده اند. مادربزرگ با همان زبان شیرین محلی، نوه اش را خطاب قرار می دهد؛ جمله های پرمهر و محبتی كه دیگر كودك هیچ كدام از آنها را نمی فهمد. او زبان مادری اش را فراموش كرده است و این برای كودك و ننه اش خیلی سخت است. اما مادربزرگ همچنان برای نوه اش لالایی می خواند و درحالی كه اشك می ریزد حرف می زند. كودك اما مات و مبهوت ، فقط احساس ننه اش را درك می كند.

هر روز صبح كه پدر از خانه بیرون می رود، كتك خوراك قبل از صبحانه كودك است. نامادری كه تحمل دیدن فرزند شوهرش را ندارد، كودك ۸ ساله را زیر پایش می اندازد و بر روی شكم او بالا و پائین می پرد تا جایی كه نفس كشیدن برای كودك سخت ترین كار است.

خوردن صبحانه با اعمال شاقه نیز سهمیه هر روز كودك است. نامادری برای تخلیه هیجان های خود ساندویچ بزرگی از نان و پنیر درست می كند و آن را سالم درون دهان كودك می گذارد و فشار می دهد تا كودك آن را همان طور ببلعد.

هر روز كه كودك از مدرسه برمی گردد موظف است حیاط خانه را جارو و آب پاشی كند. حمل كپسول گاز و وسایل سنگین نیز از وظایف هر روز اوست تا شاید بر اثر حادثه ای جان دهد و یا ناقص شود! یك روز كه مشغول جارو كردن حیاط خانه است، دستی از پشت سر او را از پله های بزرگ كنار زیرزمین به پائین پرتاب می كند. وقتی كودك به هوش می آید، خود را روی تخت بیمارستان می بیند. سرش چند بخیه خورده است. پزشك به نامادری می گوید كه فرزندت، شانس آورد كه زنده ماند! به گیجگاهش ضربه خورده بود. نامادری هم بالای سر كودك ایستاده است و مدام در گوش او زمزمه می كند: اگر بابایت پرسید، بگو با آبجی دعوا كردم. سرم به در اتاق خورد. و پدر هیچ وقت نفهمید كه چرا سر پسرش شكسته است. او همان داستان ساده را باور كرد! شب ها كه پدر خسته از كار به خانه می آید، نامادری در مقابل دیدگان پدر، برای كودك میوه و خوراكی می آورد و گاهی به او محبت می كند. پدر نیز صبح ها كه از خانه خارج می شود، امیدوار اما نگران، دلش پیش كودك است.

كودك ۱۰ ساله همچون سال های قبل تنبل ترین شاگرد كلاس است. هر روز از معلم كتك می خورد و به دفتر مدرسه احضار می شود. در حیاط مدرسه كلاغ پر می رود و در گوشه حیاط مدرسه، دو دست و یك پایش را بالا گرفته تا تنبیه شود. نمره های پائین می گیرد و در خانه هم پدر به خاطر نمره های صفر تا ۱۴ او را كتك می زند و می گوید: مگر تو از بچه های مردم چه چیز كمتر داری؟! همه به او می گویند: تو در آینده هیچ نمی شوی! از خواهر هفت ساله ات یاد بگیر كه همه نمره هایش ۲۰ است . اما كودك كه در خانه به دور از چشم پدر تمام كارهای خانه را به دوش می كشد و حتی مجبور است به خواهر ناتنی خود در درس هایش كمك كند، پس از خوردن سهمیه كتك هر روزه، هیچ حس و حالی برای درس خواندن ندارد.

دست ها و پاهایش هر روز كبود و سیاه است. نامادری باید روزانه دندان هایش را با گاز گرفتن كودك تیز كند و به آرامش روحی برسد و پدر خوش خیال، هیچ وقت زیر لباس های فرزندش را ندید تا بعدها حرف های او را باور كند.

وقتی كودك سرما می خورد و مریض می شود، باید قرص هایش را در برابر دیدگان نامادری با آب بینی بخورد. تماشای این صحنه برای آن زن آرام بخش است.

همه از كودك می پرسند آیا نامادری، تو را اذیت نمی كند؟ و كودك یاد گرفته است كه در پاسخ به این سؤال ها بگوید: نه! او خیلی مهربان است.

دانشجوی ۱۸ ساله ای در بهشت زهرا كنار قبری نشسته است و اشك می ریزد. اشك ها خاطره هایش را خیس می كند. مادر بزرگش ۶ سال است كه بر اثر سكته جان داده است. او تا حالا اجازه نداشت بر مزار مادربزرگ حاضر شود. سال اول دانشگاه، فرصت خوبی برای این كار است تا فاتحه ای بخواند.

دقیقه ها، ساعت ها، روزها و سال ها گذشت. كودك قصه ما مردی شده است. مردی كه همچنان در خواب است اما ... قصه گوی این خواب، مادر نیست!

مهدی خاموش
روزنامه ایران
منبع:  http://www.aftab.ir/

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 21 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



نامادري «الهه کوچولو» همان دختري که در بوستان جنگلي «شيان» لويزان تهران زنده به گور شد، با تاييد حکم مرگش در يک قدمي چوبه دار قرار گرفت.
به گزارش ايسکانيوز در نشست پيشين رسيدگي به اين پرونده که 13 بهمن 85 به رياست قاضي «حسيني کوه کمره اي» در شعبه 74 دادگاه کيفري  تهران برگزار شد ابتدا نماينده دادستان، کيفرخواست را تشريح کرد.
«امير اسماعيل رضوانفر» اعلام کرد: با توجه به نواقصي که ديوان عالي کشور نسبت به تحقيق پيرامون جنايت گرفته، متهمه به نام «طيبه» براي سومين بار محاکمه مي شود.
«رضا» پدر الهه کوچولو در جايگاه ويژه قرار گرفت و اظهار داشت: چهار سال بود از فاطمه- مادر الهه  جدا شده بودم که با طيبه در لويزان آشنا شدم. طيبه بعد از آنکه  الهه  را ديد به او ابراز علاقه کرد و از من خواست به خاطر دخترم با او ازدواج کنم.
مرد داغدار ادامه داد: بعد از آنکه با طيبه ازدواج کردم، روزهاي اول  به بهانه  هاي مختلف از نگهداري دخترم سرباز مي زد ناچار شدم باز هم فرزندم را پيش مادرم بفرستم. بعدها وقتي متوجه شدم ابرازعلاقه به الهه فقط بهانه اي براي ازدواج با من بوده، با توافق از طيبه  جدا شدم و مادرم هر روز دخترم را به مدرسه مي برد.
رضا که دستانش مي لرزيد رو به رييس دادگاه کرد و گفت: بعد از طلاق، طيبه  باز هم  پيشم مي آمد و تا آخر وقت در شرکت مي ماند تا اينکه 9 دي 82 پدرم به من خبرداد از مدرسه الهه تماس گرفته وگفته اند زني او را با خود برده است.
زماني که سراسيمه به جلوي مدرسه رسيدم از همکلاسان دخترم پرس و جو کردم و عکس فاطمه و زن سابقم را نشان دادم. همگي به عکس طيبه اشاره کردند و گفتند او الهه را با خود برده است.
وي اضافه کرد: مادران  بچه ها  و مستخدم مدرسه الهه نيز  اين مساله را تاييد مي کنند. به هر حال تحقيقات پليس پس از چهار روز به نتيجه رسيد و جنازه الهه را از زير خروارها خاک پارک جنگلي «شيان» بيرون کشيدند. حالا پس از دو سال فقط مي خواهم قاتل سنگدل دخترم اعدام شود.
همچنين فاطمه  مادر الهه  در دفاع از خود توضيح داد: طي چهار سالي که از شوهرم جدا شده بودم فقط شش  بار الهه را ديدم و با او هيچ ارتباطي نداشتم. من از محضر دادگاه براي زني  که دخترم را  زنده به گور کرد تقاضاي اشد مجازات دارم. طيبه که چادر سياه به سر داشت عنوان کرد: من الهه را دوست داشتم و به خاطر او با پدرش ازدواج کردم، پس انگيزه اي براي کشتن اين دختر بچه نداشتم.
نامادري الهه در پاسخ به سوال قاضي کوه کمره اي پيرامون اظهاراتش در پرونده تصريح کرد: اعترافاتم را قبول ندارم و آنها را تحت فشار رواني نوشته ام.
سپس سرايدار مدرسه  به عنوان شاهد در جايگاه ويژه قرار گرفت و با اشاره به طيبه توضيح داد: آن روز همين زن، الهه را به بهانه خريد خوراکي از مدرسه برد.
همچنين مريم- مادر يکي از همکلاسان قرباني- رو به روي پنج قاضي شعبه 74 ايستاد و به تشريح آنچه ديده پرداخت: آن روز براي رساندن دخترم به مدرسه رفتم که متوجه حرکات مشکوک طيبه که پشت ماشين پنهان بود، شدم. وقتي طيبه دست الهه را گرفت و او را از مدرسه خارج کرد مساله را به سرايدار و  مدير  مدرسه  گفتم که آنها با بي تفاوتي از کنار اين موضوع گذشتند. عصر آن روز هم با من تماس گرفتند و براي توضيح آنچه ديده بودم به کلانتري دعوت شدم.
با پايان حرف هاي دو شاهد، طيبه در جايگاه متهم قرار گرفت و باز منکر جنايت شد. او به عنوان آخرين دفاع گفت: حرف هاي دو شاهد را قبول ندارم و نمي دانم چه کسي الهه را از مدرسه خارج کرده است.
در آخرين نشست محاکمه ، ابتدا قاضي «کوه کمره اي» از اعضاي کميسيون پزشکي قانوني خواست براي رفع  ابهام هاي موجود در پرونده  پاسخگو باشند.
رييس دادگاه از دکتر «کامران سلطاني» پرسيد، طبق نظريه اوليه پزشکي قانوني زمان مرگ الهه 48 تا 72 ساعت پيش از پيدا شدن جنازه اعلام شده است در حالي که اين زمان با گفته شاهداني که الهه را ديده اند همخواني ندارد. آيا زمان مرگ; دقيق عنوان شده است؟
دکتر پاسخ داد: با توجه به فساد جنازه امکان تعيين دقيق زمان مرگ ممکن نيست.
رييس شعبه 74 ادامه داد: طيبه اعتراف کرده است 30 قرص خواب آور در آب ميوه حل کرد و به الهه خوراند; در صورتي که پزشکي قانوني وجود ذرات قرص داخل معده دختر بچه را رد مي کند.در اين باره چه توضيحي داريد؟
دکتر سلطاني اعلام کرد: وقتي مدتي از مرگ مي گذرد آزمايش سم شناسي نمي تواند دليل محکمي باشد و هميشه جواب آزمايش ها درصدي مثبت يا منفي کاذب را به دنبال خواهد داشت. آنچه اما در اين پرونده مشهود است خفگي الهه است. پربودن حلق، حنجره و مجاري تنفسي از خاک نشان مي دهد دختر بچه هنگام دفن زنده بود و  مدت زمان طولاني زير خاک نفس کشيده است.
در ادامه محاکمه، دکتر کدخدايي به تاييد گفته هاي همکارش پرداخت: الهه به حتم قرباني جنايت شده است.
طيبه هنگامي که براي آخرين بار روبه روي پنج قاضي شعبه 74 دادگاه کيفري تهران ايستاد تاکيد کرد: باور کنيد که در مرگ الهه نقشي نداشتم و تحت فشار به جنايت اعتراف کردم.
وکيل مدافع  متهمه  نيز با اشاره به حرف هاي شاهدان عيني تاکيد کرد: در اين پرونده نمي توان حرف هاي شاهدان را مدرک قرار داد. حالا با توجه به وجود ابهام در نظريه پزشکي قانوني از محضر دادگاه تقاضاي صدور حکم برائت براي موکلم دارم. به گزارش ايسکانيوز، در پايان اين نشست قاضي کوه کمره اي و چهار مستشار وارد شور شدند و طيبه را به مرگ محکوم کردند.
ديروز با تاييد حکم مرگ در شعبه 37 ديوان عالي کشور، اين زن در يک قدمي چوبه دار قرار گرفت.

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 20 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 
تبانی پدر و نامادری برای قتل كودك سه ساله
در پی فرار پدر كودك، ماموران به موضوع مشكوك شده به تحقیق از 2 زن پرداختند كه مادر كودك گریه‌كنان راز قتل كودكش را برملا كرد.

پدر سنگدل كه با تبانی زن دوم خود، 2 كودكش را شكنجه كرده و مرگ یكی از آنها را رقم زده بود، تحت تعقیب پلیس استان تهران قرار گرفت و با دستگیری همسرش، تحقیقات ویژه در این زمینه آغاز شده است.

روز یازدهم مهرماه امسال، مامور حراست یكی از بانك‌های ساوجبلاغ با مركز فوریت‌های پلیسی 110 تماس گرفت و از حضور 2 زن و یك مرد كه كودك فوت شده‌ای را به بانك آورده بودند، خبر داد.

پس از این تماس، ماموران انتظامی استان به بانك اعزام شدند و پی بردند گفته‌های مرد تماس گیرنده صحت دارد. بنابراین آنها را به مركز پلیس انتقال دادند و پسر 5/3 ساله به نام سعید را به بیمارستان منتقل كردند . پزشكان در بررسی وضعیت كودك متوجه شدند او بر اثر شكنجه جسمی دچار خونریزی داخلی شده و جان باخته است و آثار سوختگی و آزار و اذیت با سیخ داغ و سیم برق روی بدن او دیده می‌شود كه نشان می‌دهد او بدفعات مورد آزار و اذیت جسمی قرار گرفته است.

با مشخص شدن موضوع، جسد كودك به پزشكی قانونی انتقال یافت و تحقیقات پلیس در این زمینه آغاز شد. مرد جوان خود را خداداد و پدر كودك و آن دو زن، یكی خود را مادر كودك و دیگری زن دوم مرد جوان معرفی كرد.

پدر كودك در اظهاراتش به پلیس گفت: فردی به خاطر اختلاف مالی با من، پسرم را ربود و به شهرستان انتقال داد و من و خانواده‌ام موفق به نجات وی نشدیم تا این كه چند ساعت قبل، فردی ناشناس در خانه‌‌مان را در قلعه‌ چندار - كوهسار - به صدا درآورد. وقتی در را باز كردم، با پسرم كه بد حال بود، روبه‌رو شدم و او را برای درمان به بیمارستان انتقال دادیم، اما پولی برای بستری كردن وی نداشتم. به این ترتیب، همراه 2 همسرم به بانك رفتیم تا مبلغی پول از حسابم برداشت كنم كه مامور حراست بانك پس از مشاهده فرزندم گفت او نفس نمی‌كشد.

ماموران پس از شنیدن اظهارات وی به تحقیق از 2 همسر وی پرداختند كه آنها گفته‌های وی را تایید كردند.

فرار پدر سنگدل از مركز پلیس

در همین موقع، پدر كودك همراه پسر یكساله‌اش برای آوردن مبلغی پول و مدارك هویتی خود و خانواده‌اش از مركز پلیس خارج شد اما دیگر به مركز پلیس برنگشت. در پی فرار پدر كودك، ماموران به موضوع مشكوك شده به تحقیق از 2 زن پرداختند كه مادر كودك گریه‌كنان راز قتل كودكش را برملا كرد.

راز قتل كودك

مادر كودك در اظهاراتش به پلیس گفت: 8 سال قبل با شوهرم در افغانستان ازدواج كردم و ثمره آن 2 پسر 3.5 و 5 ساله است. شوهرم 4 سال قبل برای یافتن كار به ایران سفر كرد و در قلعه چندار كوهسار ساوجبلاغ ساكن شد و با یك زن ایرانی به نام معصومه ازدواج كرد و صاحب فرزند شد. بعد او من و 2 فرزندم را هم برای ادامه زندگی به خانه‌اش در ایران آورد و یكی از اتاق‌های خانه را به ما داد.

وی ادامه داد: از همان موقع، بدرفتاری شوهر معتادم و همسرش با من و فرزندم آغاز شد و بدفعات آنها مرا در خانه‌ام حبس و كودكانم را در اتاق زندانی می‌كردند و آنها را با سیم برق و كابل كتك می‌زدند یا با سیخ داغ، بدن نحیف آنها را می‌سوزاندند و التماس و گریه من برای نجات آنها بی‌فایده بود. از یك ماه قبل، شكنجه‌ها بیشتر شد تا این‌كه روز حادثه، شوهرم و زنش به همراه پسر خردسالم كه بشدت بدحال بود از خانه بیرون آمدند و مرا از اسارتگاهم خارج كردند و با ادعای این كه كودكم بیمار است، قصد انتقال او را به بیمارستان داشتند كه در میانه راه متوجه شدم فرزندم نفس نمی‌كشد و شوهرم مرا با تهدید به قتل مجبور به سكوت كرد.

به دنبال اظهارات این زن، هووی وی هم مورد بازجویی قرار گرفت و ادعا كرد، شوهرش كودكان را شكنجه داده و یكی از آنها را به قتل رسانده است.

بنا بر این گزارش، معصومه هووی جوان با قرار قانونی بازداشت شد و تحقیق برای دستگیری پدر فراری ادامه دارد.


+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 19 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



نامادري‌ها لزوما بد جنس نيستند ولي شايد از آن‌ها بي‌مهري ببينيد. زماني كه با يك نفر از خانواده ازدواج مي‌كنيد كه او متاهل بوده و داراي كودك است آن كودك احساس مي‌كند كه بايد فكر‌هاي دزدكي كند و كارهايي را انجام دهد. شما آماده ايد تا موانعي بر سر راه نا مادري قرار دهيد . اما بهتر است از يك دعواي بزرگ با نا مادري جلوگيري كنيد و از آن دوري كنيد و حتي يك دوستي ساختگي با او داشته باشيد.

اتحاد در يك خانواده
هنگامي كه نامادريتان از شما فاصله گرفته در کار هايي که انجام مي دهيد با  تاييد او مواجه نمي شويد شما مي‌توانيد از يك برخورد جلوگيري كرده و به گونه اي رفتار كنيد كه او مهم به نظر برسد و انگار شما فرزند او هستيد. جالب است اگر او را براي شام يك بار در هفته دعوت كنيد به او اين احساس را بدهيد كه او ارزش دارد و درباره ي كار‌ها با او مشورت كنيد.

به خوص  هفته اي يك بار در يك تاريخ مشخص دور هم جمع شويد اما سعي كنيد سر زده نباشد. از اين راه او احساس كوچكي خواهد كرد و عكس العمل بهتري نسبت به گذشته خواهد داشت.
هر وقت شما به نا مادريتان توجه واقعي داشته باشيد، اگر لبخند بزنيد، سوال بپرسيد و واقعي به نظر برسيد و به نظر او توجه كنيد مي‌تواند رابطه‌تان را با نامادريتان بهبود ببخشد.
 

شنيدن عقيده او
اگر چه ممكن است براي روح شما قبول اين مطلب سخت باشد و به شما آسيب برساند اما بعضي از عقيده‌هاي نا مادريتان با ارزش است. به هر حال شايد وجود او در اطراف شما مثل يك بر جستگي ناجور به نظر برسد اما بايد براي بهبود اين وضغيت تلاش كنيد. نا مادري نه نتها از شما بزرگ تر است بلكه داراي تجربه‌هاي زياد تري نسبت به شما است.

اگر نامادريتان دوست داشته باشد به صورت بريده بريده و از سر تفريح عقيده ي خود را بيان كند و از هنر حواس پرتي به صورت عمدي استفاده كند، شما حرف‌هاي او را بشنويد و آن‌ها را تاييد كنيد سپس موضوع را با يك پرسش درباره زندگيش، تاريخ و يا آينده بحث را عوض كنيد.

تلاش نكنيد يك مانع كوچك را به يك مشكل بزرگ تبديل كنيد. اگر نا مادريتان حرف‌هايي مي‌زند كه شما را ناراحت مي‌كند، درباره دلايلي كه چرا اين حرف‌ها را مي‌زند فكر كنيد و بر اساس آن واكنش نشان دهيد. آيا گذشته در قضاوت شما مؤثر است؟ آيا در قضاوت او مؤثر است؟ آيا زياد شوخي مي‌كند؟ آيا درك اين موضوع برايش سخت و دشوار است؟
 
طرز رفتار در تعطيلات
تعطيلات شايد براي شما سخت باشد مخصوصا اگر ازدواج کرده ايد و ميخواهيد با عشقتان تنها باشيد ، اما ممكن است خانواده بخواهد شما را ببينند. فكر اين كه چگونه تعطيلاتي جدا از هم را خواهيد داشت يك احساس غفلت و نا خوشايندي در پيش خواهيد داشت.پس برنامه ريزي کنيد که همراه با همسرتان حتي شده به مدت کوتاهي به ديدار آنها برويد.

براي مثال قبل از رخ دادن يك تعطيلات بزرگ و طولاني با همسرتان صحبت كنيد و پيشاپيش طراحي كنيد كه چگونه از تعطيلات خود منتهاي استفاده را داشته باشيد. از عهده شما بر مي‌آيد كه به پدر و نامادريتان زمان‌هايي را اختصاص دهيد ، اگر نمي‌توانيد در تعطيلات آنها را ملاقات كنيد ، مي‌توانيد از راه‌هاي فرعي مثل تلفن و احوالپرسي استفاده کنيد.
 
تاكيد
به جاي توجه روي موقعيت‌هاي منفي بهتر است به نقاط مثبت فكر كنيد. اما اگر نامادريتان پند‌هايي ارزشمند را به شما مي‌دهد كه برايتان مفيد است و يا حتي فقط براي يك روز خوب به نظر مي‌رسد به آن مطمئن باشيد و از او تعريف كنيد.
اضافه كنيد يك لبخند يا با دقت در اصطلاحات مي‌تواند وضعيت را بهبود ببخشد. اگر شما پيشنهاد يا مشكلي داريد آن را به صورت مثبت بيان كنيد تا در آينده موقعيت بهبود پيدا كند. از عيب جويي كه باعث پايين آمدن شان نامادريتان مي‌شود دوري كنيد.
زماني كه نامادريتان شكيبا به نظر مي‌آيد ، فورا پيشبيني نكنيد تا بهترين دوستان شماست. سر انجام همه خواسته‌هاي او براي حيثيت وبزرگداشت شماست. 




سيمرغ

 

 

 

 



منبع: http://www.rooz8.com/

نظرتو بگو

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 19 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 دختر 7 ساله، قرباني آزار پدر و نامادري

 
محمد مصطفايي در گفتگو با ايسنا در تشريح اولين كودك آزاري سال جاري اظهار كرد: فرشته مادر عارفه سال 76 به عقد دائم فرشيد، پدر عارفه درآمده و اسفند سال 81 عارفه به دنيا آمده است، اما پس از 9 سال زندگي مشترك، والدين عارفه به دليل نداشتن تفاهم اخلاقي از يكديگر جدا شده‌اند.



وي در ادامه گفت: پدر عارفه پس از طلاق ازدواج كرده و سرپرستي و حضانت عارفه به وي سپرده شد. از آن پس عارفه مورد آزار و اذيت نامادري قرار گرفته و با فاش شدن موضوع كودك آزاري، حضانت از پدر سلب و به مادر سپرده شد، اما مادر عارفه به دليل فقر مالي، فرزندش را از طريق اداره بهزيستي به شيرخوارگاهي در تهران سپرد.

مصطفايي افزود: عارفه زماني كه به شيرخوارگاه سپرده شد بسيار ناآرام بود و كمبود وزن داشت كه به مرور با كمك مددكاران بهبود يافت و پس از مدتي به بنيادي در شمال تهران سپرده شد و وضعيت روحي و جسمي‌اش كاملا بهتر شد.

وي در ادامه گفت: پس از چند سال، پدر عارفه او را از طريق اداره بهزيستي در تاريخ 20 آبان سال گذشته از بنياد تحويل گرفت و سوم فروردين امسال، فردي عارفه را در حالي كه بشدت از لحاظ جسمي و روحي آسيب ديده بود در خيابان محل استقرار بنيادي كه عارفه را نگهداري مي‌كرد، مشاهده كرد و چون او را از قبل مي‌شناخت به مسوول بنياد تحويل داد.

وكيل اين كودك افزود: عارفه از نقاط مختلف بدن مورد ضرب و شتم قرار گرفته و آثار ضرب و جرح در بيشتر نقاط بدن و آثار سوزاندن به وسيله سيگار مشهود بود او توانايي صحبت كردن نداشت و وزن بسيار پايينش نشان مي‌داد روزهاي متوالي را در گرسنگي سپري كرده است.

وي گفت: شكايتي را به معاون دادستان تهران مستقر در دادسراي ناحيه يك ارائه كردم و ايشان نيز به دليل اهميت موضوع شكواييه را به بازپرس شعبه هفتم، ارجاع كردند و بازپرس نيز دستورهايي براي انجام تحقيقات مقدماتي صادر كرده است.

مصطفايي ابراز اميدواري كرد، با مجازات مرتكبان كودك آزاري محيطي امن براي كودكان فراهم شود تا در آينده، امنيت جسمي و روحي كودكان و جامعه از بين نرود.



منبع خبر : جام جم - http://jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100903870750

نظربده
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 19 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



كودك قرباني آزار پدر و نامادري‌:دلم به حال خواهرم مي‌سوزد

 
4 مهرماه امسال، مردي همراه پسر 10 ساله‌اش به بازپرسي شعبه نهم دادسراي ناحيه 2 تهران مراجعه و از همسرش به‌خاطر كتك‌ زدن پسر خردسالش شكايت كرد.

مرد شاكي در اظهاراتش به پليس گفت: من پزشك هستم و يك ساعت قبل، هنگامي كه به محل سكونت خود در يكي از محله‌هاي شمال غرب تهران بازگشتم، متوجه شدم فرزندم رامتين، از سوي همسرم بشدت كتك خورده و در يكي از اتاق‌هاي خانه حبس شده است و فقط گريه مي‌كند.



پس از اين شكايت، بازپرس پرونده از اين مرد خواست پسرش را براي ادامه تحقيقات به اتاق بازپرسي انتقال دهد كه مشخص شد آثار جراحت و خراشيدگي روي بدن وي وجود دارد و او با ترس و وحشت به پدرش نگاه مي‌كند.

بازپرس پرونده با مشكوك شدن به اين موضوع، دوباره به تحقيق از مرد شاكي پرداخت كه وي همسرش نامادري رامتين را مقصر معرفي كرد. به دنبال اظهارات متناقض اين مرد، دستور قضايي مبني بر احضار نامادري صادر شد.

با حضور زن در دادسرا، وي مورد بازجويي قرار گرفت و هرگونه كودك‌آزاري را انكار كرده و شوهرش را در جريان آسيب‌هاي واردشده به پسر خردسال، گناهكار دانست.

بازپرس پرونده، زماني كه با اظهارات متناقض اين زن و شوهر كه يكديگر را در مظان اتهام قرار داده بودند، روبه‌رو شد، از پسر خردسال خواست به شرح ماجرا بپردازد.

پسر خردسال راز كودك‌آزاري را برملا كرد

رامتين 10 ساله كه بشدت وحشت كرده بود، به بازپرس رنگ‌آميز گفت: هر دو نفر آنها دروغ مي‌گويند. 3 سال قبل بعد از اين‌كه مادرم فوت كرد و پدرم با نامادري‌ام نيلوفر ازدواج كرد آنها اوايل رفتار خوبي با من داشتند، اما از 6 ماه قبل، شروع به كتك زدن من كردند و تهديدم مي‌كردند نبايد ماجراي اين كتك‌ها را به كسي بگويم، در غير اين صورت، بيشتر مرا كتك خواهند زد.

آنها را دوست ندارم و هر روز كابوس‌ مي‌بينم. اگر به خانه بازگردم، مرا دوباره كتك خواهند زد. بازپرس پرونده پس از شنيدن اظهارات تكان‌دهنده رامتين، به تحقيق دوباره از نامادري و پدر وي پرداخت كه آنها عاقبت اعتراف كردند كه كودك را مورد آزار قرار داده‌اند.

اعتراف پدر و نامادري

نيلوفر نامادري رامتين در اظهاراتش به بازپرس پرونده گفت: چند سال قبل، پس از جدايي از شوهرم با پدر رامتين كه پزشك است، آشنا شدم و ازدواج كردم و ثمره آن، يك فرزند 18 ماهه دختر است.

من رامتين را بسيار دوست داشتم و به او عشق مي‌ورزيدم، اما او هر از گاهي به حرف‌هايم گوش نمي‌داد و بازيگوشي مي‌كرد و هر بار كه به شوهرم درخصوص فرزندش اعتراض مي‌كردم، با من مشاجره مي‌كرد. بنابر اين من هم عصباني مي‌شدم و بشدت رامتين را كتك مي‌زدم و تهديد مي‌كردم كه نبايد ماجراي آزار و اذيت‌ها را به پدرش بگويد يا در مدرسه موضوع را براي معلم و دوستانش بازگو كند.

نامادري متهم ادامه داد: بدرفتاري‌هاي شوهرم بيشتر شده بود؛ به حدي كه تصميم به جدايي از وي گرفتم. او وقتي از اين موضوع آگاه شد، گمان برد كه مانع اصلي ادامه زندگي‌مان، رامتين است. به اين ترتيب، فرزندش را كتك مي‌زد و من هم كه دل خوشي از اين كودك نداشتم، توجهي به اوضاع نمي‌كردم.

به دنبال اظهارات اين زن، شوهرش مورد بازجويي قرار گرفت و به آزار و اذيت و كتك زدن پسر 10 ساله‌اش اعتراف كرد.

با اعتراف اين زوج به آزار و اذيت كودك خردسال از 7 ماه قبل، آنها با قرار قانوني بازداشت شدند و براي بررسي سلامت رواني به پزشكي‌قانوني انتقال يافتند.

گفتگو با كودك 10 ساله

خبرنگار ما گفتگويي با رامتين كودك آسيب‌ديده داشته است كه در پي مي‌آيد.

در خانه چه كساني تو را آزار مي‌دادند؟

نامادري و پدرم. انگار در زندگي آنها اضافي هستم. آنها هر دفعه به دليلي مرا كتك مي‌زدند. مامان نيلوفر هر مرتبه كه شيطنت مي‌كردم، مرا بشدت با مشت و لگد كتك مي‌زد و با دندان كمر و پهلويم را گاز مي‌گرفت و تهديد مي‌كرد اگر ماجرا را با دوستان و حتي با مادربزرگم در ميان بگذارم، مرا بشدت كتك مي‌زند و به منزل راه نمي‌دهد. اوايل بابا از من حمايت مي‌كرد، اما بعد خودش هم مثل نيلوفر مرا كتك مي‌زد.آنها هر مرتبه با هم دعوا مي‌كردند، من بيشتر كتك مي‌خوردم، حتي يك روز نيلوفر نامادري به خاطر اين‌كه آشغال بستني را در بالكن آپارتمان انداخته بودم، بشدت كتكم زد و پايم ليز خورد و سرم محكم به زمين خورد و گوشم هم بشدت آسيب ديد.

نامادري روزي 2 بار مرا كتك مي‌زد، اما من به خاطر اين‌كه خواهركوچولويم را دوست داشتم، از آزار و اذيت‌هاي او و پدرم با هيچ‌كس حرف نمي‌زدم. آخرين مرتبه هم پس از اين‌كه از سفر به تهران بازمي‌گشتيم، داخل خودرو با پدرم دعوا كرد و پس از آن‌كه بابا خودرو را متوقف كرد، نيلوفر به جان من افتاد و بشدت كتكم زد تا اين‌كه به كمك چند زن و مرد رهگذر نجات يافتم. آنها از 7 ماه قبل، به من اجازه نمي‌دادند خانواده‌ مادرم و حتي اقوام پدرم را ببينم. بيشتر اوقات در اتاق خود زنداني بودم و اجازه نداشتم با بچه‌هاي كوچه بازي كنم و به ديدن مادربزرگم بروم.

چه آرزويي داري؟

دوست دارم زودتر خوب شوم تا دوباره مدرسه بروم و بتوانم باز هم دوستانم را ببينم. از بابا و مامان نيلوفر مي‌ترسم و نمي‌خواهم كنار آنها باشم، اما دلم به حال خواهر كوچولويم مي‌سوزد. نمي‌خواهم آنها زندان بروند. مي‌ترسم سرنوشت خواهرم بدتر از من شود.

اين گزارش حاكي است، پس از تحقيقات مقدماتي، پدر و نامادري كودك 10‌ساله با قرار قانوني بازداشت شدند و تحقيقات تكميلي از آنها ادامه دارد.

منبع خبر : جام جم - http://jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100918559633

نظر یادت نره
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 18 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 

پدر سنگدل که براي پايان دادن به اختلاف دختر 7ساله و همسر دومش ، فرزندش را بي رحمانه کتک مي زد و بدنش را با سيخ داغ مي سوزاند، دستگير شد.



به گزارش معاونت اجتماعي و ارشاد فرماندهي انتظامي ورامين ، چهارم بهمن ماه امسال ، زن 31 ساله اي به اداره جنايي پليس آگاهي ورامين مراجعه کرد و از ناپديد شدن دخترخوانده 7ساله اش به نام صفيه از منزلشان در دهستان جليل آباد خبر داد.

به دنبال اين تماس ، پرونده اي تشکيل شد و تحقيقات ماموران براي يافتن دختر خردسال ادامه يافت تا اين که شامگاه چهارم بهمن ، ماموران هنگام گشتزني در سطح شهر، دختر گمشده را در حالي که در يکي از محله هاي ورامين پرسه مي زد، شناسايي و پيدا کردند و او را براي ادامه تحقيقات به مرکز پليس آگاهي ورامين منتقل کردند.

راز کتک هاي پدر و نامادري در دل دختر خردسال

صفيه دختر 7ساله گريه کنان به پليس گفت: پدر و مادرم چند سال قبل از هم جدا شدند و بعد پدرم با زني به نام توران ازدواج کرد. فکر مي کردم اين زن جاي خالي مادرم را پر مي کند، اما اين طور نشد.

او مدام مرا کتک مي زد و هر وقت در کارهاي منزل به او کمک نمي کردم يا با دوستانم در خيابان بازي مي کردم ، سيخ داغ روي بدنم مي گذاشت و تنبيهم مي کرد و به محض آمدن پدرم ، از من بدگويي مي کرد تا پدرم مرا کتک بزند. دخترخردسال ادامه داد:

آنها مدام مرا کتک مي زدند و تنم را سياه و کبود مي کردند. شب ها از شدت درد با گريه مي خوابيدم و دوست داشتم هيچ وقت صبح نشود تا دوباره مجبور به تحمل کتک هاي پدر و نامادري ام نباشم.

آن روز نامادري ام مرا کتک زد و از منزل بيرون کرد و فرياد زد ديگر حق نداري به منزل بيايي ، برو نزد مادرت. آنقدر ترسيده بودم که نمي دانستم چه کار کنم. با گريه در کوچه پس کوچه هاي شهر مي گشتم تا اين که ماموران انتظامي مرا پيدا کردند. حالا هم نمي خواهم به آن خانه برگردم چون پدر و نامادري ام دوباره مرا تنبيه مي کنند. به دنبال اظهارات دختر خردسال ، پدر و نامادري وي بازداشت شدند و با انتقال به مرکز پليس ، مورد بازجويي قرار گرفتند.

اعتراف پدر به کودک آزاري و انکار نامادري

پدر سنگدل در اظهاراتش به پليس گفت: پس از ازدواج با همسر دومم ، دخترم با او سازگاري نداشت و مدام ما را اذيت مي کرد. درگيري هاي او و همسرم با به دنيا آمدن فرزند جديدمان بيشتر شد و من و همسرم ديگر از اين وضعيت خسته شده بوديم. براي پايان دادن به رفتارهاي بد دخترم بايد کاري مي کرديم.

به همين خاطر او را کتک مي زدم ولي همسرم او را کتک نمي زد. دخترم دروغ مي گويد. بنا بر اين گزارش ، پدر سنگدل با قرار قانوني روانه زندان شده است تا تحقيقات تکميلي در اين زمينه صورت گيرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 18 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



وحشتناك است. وحشتناك. حتي از آنهم بدتر. زننده تر. اينكه زني كه نامادري دو دختر 9 ساله و 6 ساله باشد و براي خلاص شدن از دستشان به آنها آموزش روابط جنسي زننده بدهد و برايشان فيلم هاي س.ك.س.ي بگذارد تا آنها با ديدن اين فيلم ها آموزش ببينند و بعد آنها را وادار كند كه با يكديگر آميزش جنسي داشته باشند بيشتر به يك فيلم از نوع سينماي وحشت آمريكايي شبيه است تا واقعيتي كه در جامعه مدعي اخلاق ما اتفاق مي افتد. اما اتفاق افتاده.  نكته دردناك و البته باز هم وحشتناك اين ماجرا اين است كه اين اتفاق نه در يك خانواده حاشيه نشين كه در خانواده اي تقريباً مرفه اتفاق افتاده. نامادري بي رحمي كه براي خلاص شدن از شر دو دختر خوانده اش، در شرايطي كه پدر بچه ها در زندان بوده، به آنها به اجبار آموزش رفتارهاي زننده جنسي مي داده و وادارشان مي كرده تا با هم اين كار را بكنند، تا وقتي پدر از زندان آزاد مي شود به فكر خلاصي از شر آنها بيافتد. لابد براي حفظ آبرو. و اين پدر بي رحم و متزلزل وقتي از زندان باز مي گردد بچه ها را به بدترين نحو ممكن شكنجه مي كند. او با داغ زدن حساس ترين نقاط بدن بچه ها آنها را تنبيه مي كرده. اين پدر به اصطلاح غيرتمند در پاسخ به سئوال قاضي پرونده كه چرا چنين رفتار وحشيانه اي با كودكانت مي كردي گفته " کودکانم حركات غير عادي داشته اند و چند بار وقتي سر زده وارد خانه شدم آنها را ديدم كه داخل كمد ديواري يا اتاق خواب هستند. حتي نقاشي هايشان كه در پشت آينه پنهان مي كردند، به شكلي بود كه كه در آن حالت اندامها و نحوه برقراري روابط جنسي را به تصوير كشيده بودند. به همين خاطر مجبور به سوزاندن آلت تناسلي دخترانم شدم." بر بدن دو كودك بيش از 14 مورد سوختگي شديد ديده شده است و علاوه بر آن روي بدن دختر 6 ساله اين داستان آثار كبودي شديد در اثر برخورد اجسام سخت ديده مي شود. پزشكي قانوني علاوه بر اين اعلام كرده كه هر دو كودك از افسردگي شديد روحي رنج مي برند.

تلخ است. مثل زهر هلاهل تلخ است و برنده. مصيبت است. نكبت است اين خبر. اما بايد خواند. بايد آن را تا آخر خواند. بايد آنها كه فرمان سنگسار را مي دهند بدانند كه نتيجه سخت گيري تا كجا مي رود. به كجا كشيده مي شود. اين ديگر بي اخلاقي نيست. نامردي است. نامردي هم آنطرف تر. حيوان هم چنين رفتاري با همنوع خود نمي كند. بچه ها در دادگاه با ركيك ترين كلمات نامادري را مورد خطاب قرار مي دادند و هر دو متفق مي گفتند كه در نبود پدر زنك با بيش از 70 مرد رابطه جنسي داشته و براي خفه كردن بچه ها آنها را وادار مي كرده كه پس از هر بار عمل كثيفي كه زنك انجام مي داده بدن او و مردها را تمييز كنند. حتي از اين هم وقيح تر. از آنها مي خواسته تا به تماشاي رفتار س.ك.س.ي خودش با مردها بنشينند. بچه ها در دادگاه مي گفتند زنك گاه و بيگاه در نيمه شبها بچه ها را وادار مي كرده تا بعد از تماشاي كثيف ترين فيلم هاي پ.ورن.و، عين همانها را برايش اجرا كنند.

البته ماجرا را عمه بچه ها مي فهمد و به پليس خبر مي دهد و پرونده مجرميت اين زن و مرد در شعبه 1172 دادگاه تهران در جريان است.گرچه برای پدر بی رحم این ماجرا تنها یک سال حبس بریده اند و زنک را لابد چند سال زندان می کنند که چی بشود؟ آیا از اين دو كودك ديگر چه چيزي باقي مي ماند؟ آيا آنها از درون ويران نشده اند؟ نمرده اند؟ آيا راه علاجي براي آنها هست؟ براي ما چطور؟ براي جامعه محنت زده بي بند و بار ما چطور؟ خدایا پناه بر تو! پناه بر تو. 

نظر تو چیه 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 18 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |